محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4653

تاريخ الطبرى ( فارسي )

با نامهء ابو مسلم پيش من آمد كه وقتى عبد الله بن محمد پيش تو آمد وى را بفرست و او را وا مگذار كه سر زمين تو سرزمين خوارج است و بر او بيمناكم . گويد : خاطرم آسوده شد و با خويش گفتم : « مىبينم كه به كار من توجه دارد . » راه پيمودم و چون به دو فرسخى مرو رسيدم ابو مسلم با كسان ، از من پيشوا از كرد و چون به نزديك من رسيد ، پياده سوى من آمد تا دستم را بوسيد ، گفتمش : « برنشين . » و او بر نشست و وارد مرو شد . گويد : در خانه اى فرود آمدم و سه روز ببودم كه در بارهء چيزى از من نمىپرسيد ، سپس به روز چهارم به من گفت : « براى چه آمده اى ؟ » كه با وى بگفتم . گفت : « ابو سلمه چنين كرد ؟ زحمت او را از شما بر مىدارم . » آنگاه مرار بن - انس ضبى را پيش خواند و گفت : « به كوفه برو و هر كجا ابو سلمه را ديدى او را بكش ، و در اين باب به راى امام كار كن . » گويد : مرار سوى كوفه رفت ، ابو سلمه به نزد ابو العباس به صحبت بود ، در راه وى نشست و چون برون آمد او را بكشت و گفتند : « خوارج او را كشتند . » سالم گويد : از رى تا خراسان همراه ابو جعفر بودم و حاجب وى بودم ، ابو مسلم به نزد وى مىآمد و بر در خانه پياده مىشد و در دهليز مىنشست و مىگفت : « براى من اجازه بخواه . » گويد : ابو جعفر بر من خشم آورد و گفت : « واى تو ، وقتى او را ديدى در را بر او بگشاى و بگو بر اسب خويش وارد شود . » چنان كردم و به ابو مسلم گفتم كه ابو - جعفر چنان و چنان گفت . گفت : « بله ، مىدانم ، اما براى من از او اجازه بخواه . » گويند : ابو العباس پيش از رفتن از اردوگاه نخيله از ابو سلمه آزرده خاطر بود ، پس از آن ، از نزد وى ، به مدينة الهاشميه رفت و در قصر امارت كه آنجا بود