محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5033

تاريخ الطبرى ( فارسي )

تو باشى . عموى من داود بن على او را قسم داد و از خيانت مردم كوفه بيم داد اما نپذيرفت و در كار قيام خويش اصرار كرد كه كشته شد و در بازار آويخته شد . « پس از آن بنى اميه به ما تاختند و حرمتمان را از ميان بردند و عزتمان را بردند . به خدا به نزد ما انتقامى نداشتند كه بجويند و اين همه به سبب مردم خاندانمان بود كه بر ضد آنها قيام كرده بودند . پس ما را از ولايتها براندند . يك بار به طايف بوديم و يك بار به شام و يك بار به شراه تا وقتى كه خدا شما را به طرفدارى و يارى ما برانگيخت و به كمك شما مردم خراسان حرمت و عزت ما را زنده كرد و به وسيلهء حق شما اهل باطل را مغلوب كرد و حق ما را نمايان كرد و ميراثى را كه از پيمبر صلى الله عليه و سلم به ما مىرسيد به ما داد و حق به جاى خويش قرار گرفت و محل نور آن را آشكار كرد و ياران حق را نيرو داد و دنبالهء قومى را كه ستمگر بودند بريد و حمد خداى را كه پروردگار جهانيان است . و چون به سبب تفضل خداى و حكم عادلانهء وى كارها بر ما قرار گرفت از روى ستم و حسد و طغيان به سبب فضيلتى كه خدايمان داده بود و به خلافت خويش و ميراث پيمبر خويش صلى الله عليه و سلم حرمت كرده بود بما تاختند : « از روى جهالت با من و ترس از دشمنان « و چه بد است اين دو صفت : جهالت و ترس « به خدا اى مردم خراسان در اين باب هر چه كردم از روى جهالت نكردم چيزى از بد دلى و گردن كشى آنها را شنيدم ، كسانى را نهانى سوى آنها فرستادم ، گفتم : اى فلان برو ، اى فلان برو و فلان مقدار مال با خويش ببر ، و ترتيبى بر ايشان معين كردم كه مطابق آن عمل كنند . آنها برفتند تا در مدينه به نزد آنها رسيدند و اين مالها را نهانى به آنها دادند ، به خدا پير و جوان و كوچك و بزرگى از آنها نبود مگر با آنها بيعت كرد و به وسيلهء آن خونها و مالهايشان را حلال شمردم ، از اين رو حلال شد كه بيعت مرا شكسته بودند و فتنه مىجستند و مىخواستند بر ضد من قيام كنند . مپنداريد كه من