محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5032
تاريخ الطبرى ( فارسي )
برادران وى و كسانى از خاندانش را كه با او بودند گرفت به منبر رفت و حمد خدا گفت و سپاس وى كرد . آنگاه بر پيمبر صلى الله عليه و سلم صلوات گفت . سپس گفت : « اى مردم خراسان ، شما شيعيان و ياران و اهل دولت ماييد ، اگر با غير ما بيعت كرده بوديد ، با كسى بهتر از ما بيعت نمىكرديد . اين مردم خاندان من ، فرزندان على بن - ابى طالب ، به خدايى كه خدايى جز او نيست آنها را با خلافت واگذاشتيم و كم يا بيش متعرضشان نشديم . على بن ابى طالب بدان پرداخت و آشفتگى آورد . حكمان بر ضد او حكم دادند و امت از اطراف وى پراكنده شد و در بارهء وى اختلاف كرد . آنگاه شيعيان و ياران و اصحاب و بزرگان و معتمدانش بر او جستند و او را بكشتند . « پس از او حسن بن على به پا خاست كه به خدا مرد اين كار نبود . مالها به دو عرضه كردند كه پذيرفت . معاويه به دو گفت كه من از پى خويش ترا وليعهد مىكنم و فريبش داد . براى معاويه از مقام خويش كناره گرفت و آن را به معاويه تسليم كرد و به زنان پرداخت . هر روز يكى را به زنى مىگرفت و روز بعد طلاقش مىداد و چنين بود تا بر بستر خويش بمرد . « پس از وى حسين بن على پا گرفت . مردم عراق و مردم كوفه اهل اختلاف و نفاق و مبالغه در فتنه گرى ( مردم اين شهر سياه - سوى كوفه اشاره كرد - كه به خدا نه در حال نبرد است كه با آن نبرد كنم و نه در كار صلح است كه با آن مسالمت كنم ، خدا ميان من و آن جدايى آرد ) فريبش دادند و از يارى وى بازماندند و او را به دشمن واگذاشتند تا كشته شد . « پس از وى زيد بن على پا گرفت و مردم كوفه با وى خدعه كردند و فريبش دادند و چون به قيامش واداشتند و نمايانش كردند وى را به دشمن واگذاشتند . پيش محمد بن على رفته بود كه قسمش داده بود قيام نكند و از او خواسته بود كه لاطائلات مردم كوفه را باور نكند به دو گفته بود كه ما در چيزى از دانش خويش مىيابيم كه يكى از مردم خاندان ما در كوفه آويخته مىشود و من بيم دارم كه آن مصلوب