محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5031
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و مسيب بن زهير را تا درها را بگيرد . گويد : آنگاه در يكى از روزها برون شد و به منبر رفت و دير مدت گرفته بود و خاموش ماند . يكى به شبيب بن شبه گفت : « چرا امير مؤمنان سخن نمىكند كه به خدا وى از جمله كسانى است كه سختناى گفتار براى وى آسان است وى را چه رسيده ؟ » گويد : عاقبت سخن آغاز كرد و گفت : « چرا من از سعد دست بداشتهام « اما او مرا نا سزا مىگويد « اگر بنى سعديان را دشنام مىدادم « آرام گرفته بودند . « با من جهالت مىكنند و از دشمن خويش مىترسند « چه بد است اين دو صفت : جهالت و ترس [ 1 ] . » آنگاه بنشست و گفت : « پوشش از سر خويش بر گرفتم « و كسى بودم كه جز براى كارى بزرگ « سر خويش را نمودار نمىكردم [ 2 ] به خدا از كارى كه ما بدان قيام كرديم ناتوان ماندند و كسى را كه بدان قيام كرد سپاس نداشتند . كوشيدند اما تاب نياوردند و حق را انكار كردند و كفران كردند . چه مىخواهند ؟ مىخواهند كه آب گل آلود را با زحمت فرو برم يا با سختى و محنت سر كنم ! به خدا هيچكس را با اهانت خويش حرمت نمىكنم . به خدا اگر حق را نپذيرند باشد كه آن را بجويند و به نزد من نيابند نيكروز كسى است كه از كار ديگرى عبرت آموزد ، غلام پيش برو » آنگاه بر نشست . عبد الله بن محمد وابستهء محمد بن على گويد : وقتى منصور ، عبد الله بن حسن و
--> [ 1 ، 2 ] در متن بنظم است . م .