محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5029

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خدا چيست ؟ » گويد : آن مرد فروماند و چيزى نگفت . ابو جعفر گفت : « اى مردم ، خدا را ، خدا را بيازاريد ، در بارهء كارهايتان مارا به چيزى كه تاب آن نداريد وادار مكنيد و كسى در چنين وضعى به پاى نخيزد مگر پشتش را به درد آرم و او را دير مدت بدارم . » آنگاه گفت : « ربيع او را همراه خودت ببر . » گويد : اطمينان يافتم كه آن كس نجات مىيابد . نشانه چنين بود ، كه وقتى براى كسى بدى مىخواست مىگفت : « مسيب او را همراه خودت ببر . » گويد : آنگاه به سخن خويش بازگشت ، از همانجا كه بريده بود ، و مردم اين را نيكو شمردند . گويد : و چون نماز را بسر برد وارد قصر شد ، عيسى بن موسى به آرامى از دنبال وى مىرفت ، ابو جعفر اين را دريافت و گفت : « ابو موسى ؟ » گفت : « آرى ، اى امير مؤمنان . » گفت : « گويى از من بر اين مرد بيمناكى ؟ » گفت : « به خدا چيزى از اين گونه در دلم افتاد ، اما دانش امير مؤمنان بيشتر است و نظرش بالاتر از آنكه كارى به خلاف حق كند . » گفت : « از من در مورد وى بيمناك مباش . » گويد : و چون بنشست گفت : « آن مرد را پيش من آريد . » گويد : پس او را به نزد وى آوردند و گفت : « اى كس ، وقتى مرا بر منبر بديدى گفتى : اين طغيانگر است و ناچار بايد با او سخن كنم . اگر خويشتن را به كارى جز اين مشغول مىداشتى براى تو مناسبتر بود . خويشتن را به سيراب كردن گرمازدگان يا شب زنده دارى يا رهسپارى در راه خداى مشغول دار . ربيع ، چهار صد درم به او بده . برو و ديگر چنين مكن . »