محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5022
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عامه به سه چيز نياز دارند كه وقتى انجام شد ديگر چيزى نمىخواهند : اينكه يكى در ميانشان باشد كه در احكامشان بنگرد و انصاف يكى را از ديگرى بگيرد و راههايشان را امن بدارد تا به شب يا به روز بيمناك نباشند و اطرافشان را بسته بدارد تا دشمن سويشان نيايد و ما اين را براى آنها انجام دادهايم » گويد : پس از آن چند روز صبر كرد ، سپس گفت : « اى ربيع طبل بزن » آنگاه بر نشست تا عامه وى را بديدند . على بن محمد به نقل از پدرش گويد : ابو جعفر زنديقان و دلقكان را كه حماد عجرد از آن جمله بود همراه محمد بن ابو العباس روانه كرد كه با وى در بصره اقامت گرفتند و دلقكى مىكردند كه مىخواست بدين وسيله او را منفور كسان كند . محمد چنان وانمود كه عاشق زينب دختر سليمان بن على است و سواره سوى مربد مىرفت و در معرض وى قرار مىگرفت بدين اميد كه زينب به دو نظر كند . گويد : محمد به حماد گفت : « براى من در بارهء وى شعرى بگوى و حماد اشعارى گفت كه از آن جمله شعرى بود به اين مضمون : « اى ساكن مربد ، شوق مرا « به هيجان آوردى كه پيوسته در مربد جاى دارم . » گويد : منصور دو سال به نزد پدرم منزل داشت و من خصيب متطبب را شناختم به سبب آنكه بسيار پيش وى مىآمد . خصيب تظاهر به نصرانىگرى مىكرد ، اما زنديق و دهرى بود و اهميت نمىداد كه كسى را بكشد . گويد : منصور كس پيش وى فرستاد و دستور داد كه ترتيب كشتن محمد بن ابى العباس را بدهد و او زهرى كشنده آماده كرد . آنگاه منتظر ماند تا براى محمد بيمارىاى رخ دهد . وقتى وى احساس حرارت كرد خصيب به دو گفت : « دارويى بخور . » گفت : « براى من مهيا كن »