محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5021
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« آنها بودند كه در ذى خشب « مروان را به زحمت انداختند « و در خانه عثمان وارد شدند . » گويد : شعر در ستايش وليد بن عبد الملك بود و احوص قصيده اى را بر او فرو مىخواند . وقتى بدينجا رسيد وليد گفت : « گناه خاندان خودم را به ياد من آوردى . » و بگفت تا اموال آنها را مصادره كنند . ابو جعفر به جوان حزمى گفت : « شعر را دوباره براى من بخوان » . و جوان سه بار آن را تكرار كرد . ابو جعفر به دو گفت : « به ناچار به خاطر اين شعر نصيب خواهى يافت چنان كه به سبب آن محروم شده اى » پس از آن به ابو ايوب گفت : « ده هزار درم بيار و به او بده كه شعر را براى ما خوانده است . » آنگاه بگفت تا به عاملان وى بنويسند كه املاك خاندان حزم را پس دهند و در آمد هر سال را از املاك بنى اميه بدهند و اموالشان را مطابق كتاب خداى به ترتيب وارث تقسيم كنند و هر كه مرده به ورثهء وى دهند . گويد : پس جوان حزمى برفت با چيزى كه هيچكس همانند آن نگرفته بود . احمد بن اسد گويد : منصور از برون شدن به نزد كسان و بر نشستن بازماند ، مردمان گفتند كه وى بيمار است و در اين باب بسيار سخن كردند . گويد : ربيع به نزد وى رفت و گفت : « اى امير مؤمنان بقاى امير مؤمنان دراز باد اما مردم چيزها مىگويند . » گفت : « چه مىگويند ؟ » گفت : « مىگويند : امير مؤمنان بيمار است » گويد : اندكى خاموش ماند آنگاه گفت : « اى ربيع ما را با عامه چه كار است ،