محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4994

تاريخ الطبرى ( فارسي )

است . » گويد : پس معن باغ را از صاحبش خريد و به دو داد و گفت : « حاجت سومت ؟ » گفت : « مالى به من ببخشى . » گويد : پس دستور داد كه سى هزار درم باقيمانده يكصد هزار درم را به دو دهند و به منزلش بفرستند . ابو الفرج دايى عبد الله بن جبلهء طالقانى گويد : شنيدم كه ابو جعفر مىگفت : « چقدر حاجت دارم كه چهار كس بر در من باشند كه از همه كسان درم پاكبازتر باشند . » به دو گفتند : « اى امير مؤمنان ، آنها كيانند ؟ » گفت : « آنها اركان ملكند كه ملك بىوجودشان سامان نگيرد چنان كه تخت جز بر چهار پايه قوام نگيرد و اگر يكى ناقص باشد سستى گيرد ، يكى قاضىايست كه در كار خدا از ملامت ملامتگويى باك نيارد . ديگرى سالار نگهبانانى كه انصاف ضعيف را از قوى بگيرد . سومى خراجگيرى كه كامل بگيرد اما با رعيت ستم نيارد كه من از ستم با رعيت بى نيازم . چهارمى . . . » در اينجا انگشت بزرگ خويش را سه بار گزيد و هر بار مىگفت : « آه ، آه . » گفتند : « اى امير مؤمنان ديگر كى ؟ » گفت : « متصدى بريدى كه خبر اينان را به درستى بنويسد . » گويند : منصور با يكى از عاملان خويش كه كسر خراج داشت گفت : « آنچه را به عهده دارى بپرداز . » گفت : « به خدا چيزى ندارم . » در اين وقت منادى ندا داد : « شهادت مىدهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست . » گفت : « اى امير مؤمنان ، آنچه را به عهدهء من است به خاطر خداى و شهادت