محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4971

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آوردى كه فراموشش كرده بودم ، وقتى از مراسم جمعه بازگشتم او را به ياد من آر . » و چون از جمعه بازگشت به ياد وى آورد كه او را پيش خواند و گفت : « گردنش را بزنيد . » و چون يقين كرد كه كشته مىشود گفت : « به خدا اگر مرا مىكشيد ، چهار - هزار حديث جعل كرده‌ام كه ضمن آن حلال را حرام كرده‌ام و حرام را حلال كرده‌ام ، به خدا در روز روزه به افطارتان وا داشته‌ام و به روز افطار به روزه تان وا داشته‌ام . » گويد : پس گردن او را بزدند ، آنگاه فرستادهء ابو جعفر با نامهء وى بيامد كه مبادا در بارهء ابو العوجا كارى كنى ، كه اگر بكنى ، چنين و چنانت مىكنم . و او را تهديد مىكرد . گويد : محمد به فرستاده گفت : « اين سر ابو العوجاست و اينك پيكر اوست كه در بازار آويخته است ، آنچه را با تو گفتم به امير مؤمنان بگوى . » و چون فرستاده پيام وى را به ابو جعفر بگفت بر او خشم آورد و بگفت تا عزل او را بنويسند و گفت : « به خدا قصد آن كردم كه محمد را به قصاص وى بكشم . » گويد : آنگاه منصور عيسى بن على را پيش خواند كه بيامد و به دو گفت : « اين ، عمل تو بود كه به من گفتى اين پسر را ولايتدار كنم و او را ولايتدار كردم كه پسرى است نادان و نمىداند چه مىكند ، يكى را مىكشد بى آنكه راى مرا در بارهء وى بداند و در انتظار دستور من نمىماند ، عزل وى را نوشتم ، به خدا با وى چنين و چنان مىكنم . » و تهديد مىكرد . گويد : عيسى خاموش ماند تا خشم منصور آرام شد ، آنگاه گفت : « اى امير مؤمنان ، محمد اين مرد را به سبب زندقه كشته ، اگر كشتن وى صواب بوده از آن تست و اگر خطا بوده به گردن محمد است ، به خدا اى امير مؤمنان اگر او را به عوض كارى كه كرده معزول كنى ، وى ستايش و نيكنامى مىبرد و بدگويان عوام به تو مىپردازند . »