محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4918

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « مگر آبكشى يا سوارى وارد شهر مىشود ؟ » گويد : پس به كسان گفت كه درهايشان را به فواصل طاقها ببرند و هيچكس وارد عرصه نمىشد مگر پياده . گويد : وقتى منصور بگفت تا درهاى مجاور عرصه را ببندند و در فاصله ها بگشايند ، بازارها زير طاقهاى چهارگانهء شهر آمد كه در هر كدام بازارى بود ، بدين گونه مدتى ببود تا بطريقى از بطريقان روم به نزد ابو جعفر آمد و ربيع را بگفت تا وى را در شهر و اطراف بگردانند كه آبادى و بنيان را ببيند . گويد : ربيع ، بطريق را بگردانيد و چون بازگشت به دو گفت : « شهر مرا چگونه ديدى ؟ » گويد : و چنان بود كه وى را روى ديوار شهر و گنبد درها بالا برده بودند . گفت : « بنايى نكو ديدم ، جز اينكه دشمنانت را با تو در شهر ديدم . » گفت : « كيانند ؟ » گفت : « بازاريان . » گويد : ابو جعفر خاموش ماند و چون بطريق برفت بگفت تا بازار را از شهر برون برند . به ابراهيم بن حبيش كوفى گفت ، جواس بن مسيب يمانى غلام خويش را نيز به دو پيوست و دستورشان داد كه بازارها را در ناحيهء كرخ بسازند و براى هر صنف صفها كنند و خانه ها و آن را به كسان دهند و چون چنين كردند بازار را از شهر به آنجا بردند و به مقدار ذراع بر آن كرايه بستند ، و چون كسان فزونى گرفتند در جاهايى از بازار بنا كردند كه ابراهيم بن حبيش و جواس نمىخواسته بودند در آن بنا كنند ، از آن رو كه به ترتيب صفها نبود و كرايهء آنها كمتر از آن بود كه ساكنان بناى حكومت مىدادند . بعضىها گفته‌اند : اينكه ابو جعفر بازرگانان را از شهر به كرخ و جاهاى نزديك