محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4909
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مىخواست مرا سوى ابراهيم فرستد گفت : « ابن خبيثان - منجمان را منظور داشت - گفتهاند كه تو با اين مرد تلاقى مىكنى و به وقت تلاقى از جاى مىروى آنگاه يارانت سوى تو باز مىگردند و سر انجام از آن تست . » عيسى گويد : به خدا چنان بود كه گفته بود همين كه تلاقى كرديم ما را هزيمت كردند ، خويشتن را ديدم كه جز سه يا چهار كس با من نبود ، يكى از غلامان من كه لگام اسبم را گرفته بود روى به من كرد و گفت : « فدايت شوم اكنون كه يارانت رفتهاند براى چه ايستاده اى ؟ » گفتم : « نه ، به خدا مردم خاندان من هرگز چهرهء مرا نبينند كه از دشمنان هزيمت شده باشم . » گويد : به ، خدا كارى جز اين نمىتوانستم كه هر كس از هزيمتيان را كه مىشناختم و به من مىگذشت به دو مىگفتم : « به مردم خاندانم از من سلام گوييد و به آنها بگوييد : چيزى گرانتر از جان خويش نيافتم كه فداى شما كنم و آن را در راه شما دادم . » گويد : به خدا در اين حال بوديم ، كسان هزيمت شده بودند و كس پرواى كس نداشت ، اما جعفر و محمد پسران سليمان قصد ابراهيم كردند و از پشت سر سوى او رفتند و ياران وى كه پشت سر ما بودند غافل بودند وقتى همديگر را بديدند كه نبرد پشت سرشان بود كه سوى آن شتافتند ، ما نيز بازگشتيم و از پى آنها برفتيم و كار يكسره شد . اسحاق بن عيسى گويد : آن روز شنيدم كه عيسى بن موسى به پدرم مىگفت : « به خدا ، اى ابو العباس اگر پسران سليمان نبودند ، رسوا شده بوديم ، كار خدا بود كه وقتى ياران ما هزيمت شدند به رودى رسيدند كه دو كنارهء مرتفع داشت كه مانع جستن آنها شد و چون گدارى نيافتند همگى به تاخت باز گشتند . » محمد بن اسحاق گويد : كسانى از خاندان طلحه در باخمرى بودند كه آب به جايگاه ابراهيم و ياران وى انداختند و بندها را شكستند و صبحگاهان مردم اردوگاه