محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4876

تاريخ الطبرى ( فارسي )

محلى كه به نام خلد شهره است ، روزى بود تابستانى و سخت گرم ، به سال صد و چهل و پنجم ، من برون شدم و با ربيع و ياران وى نشستم بكى بيامد و از كشيكبانان گذشت و سوى اطاقك آمد و اجازه خواست به منصور خبر داديم ، سلم بن ابى سلم به نزد وى بود ، اجازه داد و او قيام محمد را به منصور خبر داد ، منصور گفت : « هم اكنون به مصر مىنويسم كه آذوقه را از حرمين ببرند » ، آنگاه گفت : « وقتى آذوقه و لوازم مصر از آنها ببرد به سختى مىافتند . » گويد : بگفت تا به عباس بن محمد كه عامل جزيره بود بنويسند و خبر محمد را با وى بگفت . سپس گفت : « من هم اكنون كه اين نامه را مىنويسم سوى كوفه مىروم ، هر روز هر چه توانستى مرد از مردم جزيره به كمك من فرست ، و گرچه هر روز يك مرد پيش من آيد كه به مردم خراسان كه پيش منند بيفزايم كه چون خبر به كذاب رسد شكسته شود . » گويد : به اميران شام نيز چنين نوشت . گويد : هماندم نداى حركت داد ، در گرماى سخت برون شديم تا به كوفه رسيد و همچنان آنجا ببود تا نبرد ميان وى و محمد و ابراهيم به سر رفت و چون از كار آنها فراغت يافت به بغداد بازگشت . احمد بن ثابت گويد : از يكى از پيران قريش شنيدم كه مىگفت : « وقتى بريد خبر آورد كه محمد در مدينه قيام كرده . و ابو جعفر از بغداد در آمد و راه كوفه گرفت عثمان بن عماره و اسحاق بن مسلم عقيلى و عبد الله بن ربيع مدانى كه از ياران وى بودند در او نگريستند كه بر اسب خويش مىرفت و پسران پدرش به دورش بودند . عثمان گفت : « چنان پندارم كه محمد و كسانى از خاندانش كه با وى هستند نوميد مىشود ، درون جامهء اين عباسى از مكارى و هوشيارى و دها پر است و در جنگى كه محمد با وى انداخته چنان است كه ابن جدل طغان گويد :