محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4869

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و آنجا را محلى خوش يافت و به جمعى از ياران خويش و ديگران گفت : « شما در بارهء اين محل چه راى داريد ؟ » گفتند : « همانند آن نديده‌ايم ، خوش است و شايسته سازگار . » گفت : « راست گفتيد ، چنين است اما تاب سپاه و مردمان و انبوه كسان را ندارد ، جايى مىخواهم كه مردم در آنجا آسوده باشند و موافق حالشان باشد و موافق من نيز . در آنجا نرخها برايشان گران نباشد و خرج سنگين نشود ، اگر در جايى بمانم كه از خشكى و دريا چيزى سوى آن نيارند ، نرخها گران شود و آذوقه كم باشد و خرج سنگين شود و اين براى مردمان سخت باشد . در راه خويش به جايى گذشتم كه اين صفات را فراهم دارد در آنجا مىمانم و شبى سر مىكنم ، اگر آنچه مىخواهم از خوش بودن شب و سازگارى و تاب سپاهيان و مردمان در آنجا فراهم باشد آنجا را مىسازم . » هيثم بن عدى گويد : به من گفتند كه بر كنار پل آمد و از محل قصر السلام عبور كرد ، آنگاه نماز پسين بكرد و اين به هنگام تابستان بود . در محل قصر ، دير كشيشى بود ، شب را ببود تا صبح شد ، و شبى خوش و سازگار در آن زمين گذرانيد ، روز را نيز ببود و جز آنچه خوش داشت نديد و گفت : « اين محلى است كه در آن بنا مىكنم كه از فرات و دجله و گروهى رودها آذوقه بدان مىرسد و جز چنين جايى تاب سپاهيان و مردمان ندارد . » گويد : پس شهر را خط كشيد و مقدار بنا را معين كرد و نخستين خشت آن را به دست خويش نهاد و گفت : « به نام خدا . حمد ، خاص خدا است . زمين از آن خداست كه به هر كس از بندگان خويش كه خواهد دهد و سر انجام از آن پرهيزكاران است [ 1 ] . » بشر بن ميمون شروى گويد : وقتى منصور از ناحيهء جبل باز گشت ، از خبر سردارى كه حديث طبيب را در بارهء مضمون كتابهايشان و خبر مقلاص با وى گفته بود پرسش

--> [ 1 ] إِنَّ الأَرْضَ لِلَّه يُورِثُها من يَشاءُ من عِبادِه وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ 7 : 128 ( اعراف /