محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4860
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عيسى گويد : پدرم مىگفت عبد العزيز بن عبد الله عمرى را پيش ابو جعفر بردند كه در او نگريست و گفت : « اگر چنين كسان از قرشيان را بكشم پس كى را به جا گذارم . » سپس او را آزاد كرد . گويد : عثمان بن محمد را نيز پيش وى بردند كه او را بكشت . اما كسانى از قرشيان را رها كرد . عيسى بن موسى به دو گفت : « اى امير مؤمنان چرا اين يكى از اين ميانه به سبب تو تيره روز شد ؟ » گفت : « اين از خاندان من بود . » حسن بن زيد گويد : روزى صبحگاه به نزد ابو جعفر رفتم ، ديدمش كه گفته بود سكويى بسازند و خالد را پاى آن بداشته بود ، على بن مطلب را پيش آوردند و بگفت تا پانصد تازيانه به دو زدند ، آنگاه عبد العزيز بن ابراهيم را بياوردند و بگفت تا پانصد تازيانه به دو زدند ، هيچكدامشان حركت نكردند . گويد : به من گفت : « هرگز صبورتر از اين دو ، كسى را ديده اى ؟ به خدا كسانى را كه خشونت و رنج زندگى را تحمل كردهاند پيش ما ميارند و چنين صبورى ندارند اما اينان مرفه و محفوظ بودهاند و متنعم . » گويد : گفتم : « اى امير مؤمنان ، اينان قوم تواند ، اهل حرمت و منزلت » گويد : روى از من بگردانيد و گفت : « در كار تعصب اصرار دارى . » گويد : پس از آن عبد العزيز بن ابراهيم را بياوردند كه باز او را بزند كه گفت : « اى امير مؤمنان در بارهء ما خدا را ، خدا را كه من از چهل روز پيش به رو در افتادهام و براى خدا نماز نكردهام . » گفت : « خودتان با خودتان چنين كرديد . » گفت : « اى امير مؤمنان پس بخشش چه شده ؟ » گفت : « به خدا بخشش بايد . » سپس او را آزاد كرد . محمد بن عمر گويد : بر محمد فزونى گرفتند و در كار نبرد اصرار كردند تا در نيمهء