محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4859
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : و چون رسيديم ، محمد و رود و محل ما را بدانست و كس فرستاد كه ما را گرفتند و پيش وى بردند . پدرم روى به دو كرد و گفت : « اى فلان در بارهء اين كرايه - دار ما از خداى بترس كه يك بدوى است و از كار ما خبر ندارد ، به طلب روزى كرايه دار ما شده اگر گناه ما را مىدانست چنين نمىكرد . تو . او را پيش ابو جعفر . مىفرستى و او چنانست كه مىدانى ، پس قاتل او مىشوى و گناه آن را به گردن مىگيرى . » گويد : محمد دير بينديشيد ، آنگاه گفت : « به خدا ابو جعفر است و من خويش را به معرض او نمىبرم . » گويد : پس همهء ما را ببردند كه به نزد ابو جعفر رفتيم ، هيچكس به نزد وى نبود كه مرد كثيرى را بشناسد بجز حسن بن زيد . پس روى به مرد كثيرى كرد و گفت : « اى دشمن خدا ، كرايه دار دشمن امير مؤمنان مىشوى و او را از شهرى بشهرى مىبرى ، گاهى نهانش مىكنى و گاهى نمودارش مىكنى ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان از خبر وى و گناه وى و اينكه دشمن تو است چه مىدانستم ؟ » از روى غفلت كرايه دار او شدم و پنداشتم يكى از مسلمانان است كه ساحتش مبراست و كارش بىعيب ، اگر از حال وى خبر داشتم نمىكردم . » گويد : حسن بن زيد پيوسته به زمين مىنگريست و سر بر نمىداشت . گويد : ابو جعفر مرد كثيرى را بترسانيد و تهديد كرد ، آنگاه بگفت تا او را رها كنند كه برفت و نهان شد . گويد : پس از آن روى به پدر من كرد و گفت : « هى اى عثمان ، تو بودى كه بر ضد امير مؤمنان قيام كردى و بر ضد ما كمك دادى ! » گفت : « من و تو در مكه با يكى بيعت كرديم ، من به بيعت خويش و فا كردم و به تو به بيعت خويش خيانت كردى . » گويد : پس بگفت تا گردن او را بزدند .