محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4858

تاريخ الطبرى ( فارسي )

يعقوب بن داود نيز آنجا بود و بهترين رفيقى بود كه با وى بودم ، از غذاى خويش به من خورانيد و از نوشيدنى خويش به من مىنوشانيد . بدين گونه ببوديم تا ابو جعفر در - گذشت و مهدى پا گرفت و يعقوب را برون برد كه با وى در بارهء من سخن كرد كه مرا برون برد . محمد بن عروة بن هشام گويد : به نزد ابو جعفر بودم كه بيامدند و گفتند : « اينك عثمان بن محمد را آورده‌اند . » و چون ابو جعفر او را بديد گفت : « مالى كه به نزد تو بود كجاست ؟ » گفت : « آن را به امير مؤمنان دادم كه خدايش رحمت كناد » گفت : « امير مؤمنان كى بود ؟ » گفت : « محمد بن عبد الله . » گفت : « با او بيعت كرده بودى ؟ » گفت : « آرى ، چنان كه تو نيز با وى بيعت كرده بودى . » گفت : « اى پسر زن بوگندو . » گفت : « كسى چنين است كه كنيزانش زاده باشند . » گفت : « گردنش را بزن . » گويد : پس او را ببردند و گردنش را بزدند . محمد بن عثمان زبيرى گويد : وقتى محمد قيام كرد يكى از خاندان كثير بن - صلت نيز با و ى قيام كرد و چون محمد كشته شد و يارانش هزيمت شدند روى نهان كردند ، پدر من و مرد كثيرى از جمله نهانشدگان بودند ، و چنين بود تا جعفر بن - سليمان به ولايتدارى مدينه آمد و در جستجوى ياران محمد سخت بكوشيد . پدرم شترى از مرد كثيرى به كرايه گرفت كه برون شديم و راه بصره گرفتيم . خبر به جعفر رسيد و به برادر خويش محمد نوشت و خبر داد كه سوى بصره روانيم و دستور داد مراقب ما باشد و بيدار كار ما و آمدنمان باشد .