محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4842

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ازهر بن سعيد گويد : وقتى ياران محمد نشان سياه را بر منارهء مسجد بديدند بازوهايشان سست شد . حمير بن قحطبه از كوچه اشجع سوى محمد آمد كه غافل بود و او را بكشت و سرش را بر گرفت و پيش عيسى برد و بسيار كس با وى كشته شد . مسعود رحال گويد : آن روز محمد را ديدم كه به خويشتن نبرد مىكرد ، ديدمش كه يكى با شمشير زير نرمى راست گوشش زد كه به زانو افتاد و روى وى افتادند . حميد بن قحطبه بانگ زد : « او را مكشيد ، » كه دست بداشتند . حميد بيامد و سرش را بريد . حارث بن اسحاق گويد : آن روز محمد به زانو افتاد ، از خويشتن دفاع مىكرد و مىگفت : « واى شما من پسر پيمبرتان هستم كه به محنت افتاده‌ام و ستم ديده‌ام . » عبد الله بن جعفر گويد : ابن قحطبه با نيزه به سينهء محمد زد و او را از پاى بينداخت آنگاه پياده شد و سرش را بريد و پيش عيسى برد . ابو الحجاج منقرى گويد : آن روز محمد را ديدم كه خلقت وى همانند آن بود كه از حمزة بن عبد المطلب ياد مىكنند . كسان را با شمشير خويش متفرق مىكرد و هيچكس به دو نزديك نمىشد مگر آنكه وى را ميكشت ، شمشيرى داشت كه به خدا در خور چيزى نبود تا وقتى كه يكى تيرى به دو زد گويى مىبينمش كه سرخموى و كبود چشم بود ، آنگاه سواران به ما هجوم آوردند . محمد به طرف ديوارى ايستاد ، كسان از او دورى گرفتند ، مرگ را عيان ديد روى شمشير خود تكيه كرد و آن را شكست . گويد : از پدر بزرگم شنيدم كه مىگفت : « ذو الفقار ، شمشير پيمبر صلى الله - عليه و سلم با وى بود . » عمرو بن متوكل كه مادرش خدمت فاطمه دختر حسين مىكرده بود گويد : روزى كه محمد كشته مىشد شمشير پيمبر صلى الله عليه و سلم با وى بود وقتى مرگ را عيان ديد شمشير خويش را به يكى از بازرگانان داد كه با وى بود و چهار صد