محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4841

تاريخ الطبرى ( فارسي )

محمد در آمدند . عبد العزيز بن عمران گويد : آن روز محمد به حميد بن قحطبه بانگ زد كه اگر يكه - سوارى و به اين سبب بر مردم خراسان مىبالى به هماوردى من آى ، من محمد پسر عبد اللهم » گفت : « ترا مىشناسم ، كريم پسر كريم ، شريف پسر شريف ، به خدا اى بو عبد الله تا وقتى از اين اوباش يكى پيش روى من هست با تو هماوردى نمىكنم . وقتى از آنها فراغت يافتم به دينم قسم با تو هماوردى مىكنم . » يكى از بنى ثعلبة بن سعد گويد : روزى كه محمد كشته شد روى سلع بودم ، ابن خضيره نيز با محمد بود ، ابن قحطبه او را به امان مىخواند كه نمىخواست بميرد اما او با شمشير خويش به كسان حمله مىبرد ، پياده بود و به تمثيل شعرى مىخواند . گويد : ميان حريفان افتاد ، يكى ضربتى به كفل وى زد و آن را زخمدار كرد . پيش ياران خويش بازگشت . پارچه اى را دريد و آن را به پشت خود بست . آنگاه به نبردگاه برگشت ، يكى ضربتى به ابروگاه وى زد ، شمشير در چشمش فرو رفت و از پاى بيفتاد ، مخالفان سوى وى دويدند و سرش را بريدند . گويد : وقتى ابن خضير كشته شد محمد پياده شد و بر سر پيكر وى چندان نبرد كرد كه كشته شد . فضل بن سليمان وابستهء بنى نمير كه يك برادر وى با محمد كشته شده بود به نقل از برادر خويش گويد : خراسانيان وقتى ابن خضير را مىديدند به همديگر بانگ مىزدند : « خضير آمد ، » [ 1 ] و به سبب آن پراكنده مىشدند . ماهان بن بخت وابستهء قحطبه گويد : سر ابن خضير را به نزد ما آوردند ، به خدا آن را نمىتوانستيم برداشت از بس كه زخم بر آن بود . به خدا گفتى بادنجانى [ 2 ] شكافته بود و استخوانهاى آن را به هم مىپيوستيم .

--> [ 1 ] كلمه « آمد » در هر دو جابه فارسى است . [ 2 ] كلمهء متن : بادنجانة