محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4840

تاريخ الطبرى ( فارسي )

در زره اش فرو رفت . گويد : به من نگريست و گفت : « فلانى . » گفتم : « آمادهء خدمتم . » گفت : « واى تو هرگز چنين چيزى ديده اى ، اى فلان ، كدام يك را بيشتر دوست دارى ؟ جان مرا يا خودت را . » گفتم : « جان تو را . » گفت : « به خاطر خداى آزادى ، فرار كن . » محمد بن عبد الواحد گويد : روى سلع بوديم و مىنگريستيم ، گروهى بدويان جهنى آنجا بودند ، يكى به طرف ما بالا آمد كه نيزه اى به دست داشت و سر يكى را بر آن زده بود كه گلوگاه و كبد و روده ها نيز بدان پيوسته بود . گويد : منظره اى هولانگيز ديدم كه بدويان آن را به فال بد گرفتند و به فرار برفتند تا پايين كوه رسيدند ، مرد بالاى كوه آمد و به ياران خويش بانگ زد و به فارسى گفت : « كوهبان ! » [ 1 ] گويد : پس ياران وى بيامدند تا بالاى كوه سلع رسيدند و پرچمى سياه بر آن نصب كردند آنگاه به طرف مدينه سرازير شدند و وارد آن شدند اسما دختر حسن مطلبى كه همسر عبد الله بن حسين عباسى بود بگفت تا روسرى سياهى را بر منارهء مسجد پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم نصب كردند و چون ياران محمد اين را بديدند بانگ بر آمد كه وارد مدينه شدند و بگريختند . گويد : محمد خبر يافت كه كسان از راه سلع وارد شده‌اند و گفت : « هر قومى كوهى دارند كه محفوظشان مىدارد و ما كوهى داريم كه از آن به ما مىتازند . » محمد بن اسماعيل به نقل از معتمدى گويد : پسران ابى عمرو غفارى براى سياهپوشان از محلهء بنى غفار راهى گشودند كه از آنجا وارد شدند و از پشت سر ياران

--> [ 1 ] كلمهء متن