محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4839
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : آنگاه برفت و چون به دل مسيل سلع رسيد پياده شد و اسب خويش را پى كرد . بنى شجاع نيز اسبان خويش را پى كردند و هيچكس نماند كه نيام شمشير خويش را نشكست . گويد : من كه نو سال بودم از زيور نيامها نزديك سيصد درم فراهم آوردم . گويد : آنگاه محمد گفت : « شما با من بيعت كردهايد ، من نخواهم رفت تا كشته شوم هر كه مىخواهد برود اجازه اش مىدهم . » سپس رو به ابن خضير كرد و گفت : « ديوان را سوختى ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « بيم داشتم از روى آن كسان را بگيرند . » « گفت : « حق داشتى . » ازهر ، به نقل از دو برادر خويش گويد : آن روز دو بار يا سه بار ، ياران عيسى را هزيمت كرديم ، اما خودمان هزيمت نمىشناختيم . شنيديم كه يزيد نوادهء جعفر ابن ابى طالب مىگفت : « هزيمتشان كرديم ، چه فتحى مىشد اگر مردانى بودند . » عيسى گويد : از جمله كسانى كه آن روز هزيمت شدند و از نزد محمد فرار كردند عبد العزيز نوادهء عمر خطاب بود . محمد از پى او فرستاد و چون او را بياوردند كودكان بنا كردند پشت سر او بانگ مىزدند : « فرارى ! فرارى ! » بعدها عبد العزيز مىگفت : « سختترين چيزى كه بر من گذشت بانگ زدن كودكان بود . » غلام هشام بن عماره گويد : ما طرفدار محمد بوديم . هشام بن عماره پيش وى رفت . من نيز با او بودم به دو گفت : « بيم دارم كسانى كه مىبينى از يارى تو باز مانند ، اين غلام من به خاطر خداى آزاد باشد ، اگر هرگز قصد رفتن كنم ، يا كشته مىشوى و كشته مىشوم ، يا غلبه مىيابيم . » گويد : به خدا با وى بودم كه تيرى به سرش خورد و آن را به دو نيم كرد ، سپس