محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4817
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « به بركت خداى فرار كنيد . » گويد : پس به فرار برفتند تا وارد دار الاماره شدند و ابزار جنگ بينداختند و از ديوار يكى از سپاهيان كه كنيهء ابو الرزام داشت بالا رفتند و وارد خانهء او شدند و آنجا ببودند . حسن بن معاويه وارد مسجد شد و با مردم سخن كرد و خبر مرگ ابو جعفر را بگفت و به سوى محمد دعوت كرد . عمر بن حمزه ، وابستهء عباس بن عبد المطلب ، گويد : وقتى حسن بن معاويه مكه را گرفت و سرى فرار كرد و خبر به ابو جعفر رسيد گفت : « دريغ از ابن ابى - العضل . » ابن ابى مساور بن عبد الله وابستهء بنى نايله گويد : با سرى بن عبد الله در مكه بودم ، حسن بن معاويه پيش از قيام محمد سوى وى آمد ، در آن وقت سرى در طايف بود و ابى سراقه از مردم بنى عدى در مكه جانشين وى بود . گويد : عتبة بن ابى خداش لهبى از حسن بن معاويه دربارهء قرضى كه به عهده داشت شكايت كرد كه او را بداشت ، سرى دربارهء وى به ابن ابى خداش نوشت : اما بعد ، در كار خوش بخطا رفتى و با خويشتن بد كردى كه ابن معاويه را به زندان افكندى كه مال را از برادر وى گرفته اى . و هم او به ابن سراقه نوشت و دستور داد وى را رها كند و به ابن معاويه نوشت و دستور داد بماند تا بيايد و دين وى را بپردازد . گويد : چيزى نگذشت كه محمد قيام كرد و حسن بن معاويه را به عاملى مكه سوى وى فرستاد به سرى گفتند : « اينك ابن معاويه سوى تو مىآيد . » گفت : « هرگز چنين نمىكند كه بر او منت دارم ، چگونه مردم مدينه به مقابلهء من مىآيند در صورتى كه خانه اى آنجا نيست كه نيكىاى از من وارد آن نشده باشد . » به دو گفتند : « فرود آمد و بيامد . »