محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4818

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : ابن جريح سوى وى رفت و گفت : « اى مرد به خدا تو به مكه دست نخواهى يافت كه مردم آنجا با سرى فراهم آمده‌اند ، پندارى كه قريش را در خانه اش مقهور مىكنى و بر آن تسلط مىيابى ؟ » گفت : « اى جولازاده مرا از مردم مكه مىترسانى ، به خدايا شب را در آنجا به سر مىكنم يا در مقابل آن جان مىدهم . » گويد : آنگاه با ياران خويش تاخت آورد . سرى سوى وى آمد و در فخ با او تلاقى كرد . يكى از ياران حسن ضربتى به سر مسكين بن هلال دبير سرى زد و او را زخمدار كرد و سرى و يارانش هزيمت شدند و وارد مكه شدند . ابو الرزام يكى از بنى عبد الدار از خاندان شيبه به سرى پرداخت و وى را در خانهء خويش نهان كرد . آنگاه حسن وارد مكه شد . گويد : حسن بن معاويه اندكى در مكه بماند ، پس از آن نامهء محمد به دو رسيد كه دستور مىداد پيش وى رود . عبد الله بن اسحاق گويد : مكرر از يارانمان شنيدم كه مىگفتند : « وقتى حسن و قاسم مكه را گرفتند مجهز شدند و جمعى بسيار فراهم آوردند آنگاه برفتند كه قصد داشتند محمد را بر ضد عيسى بن موسى يارى دهند . يكى از انصار را در مكه جانشين كردند . و چون به قديد رسيدند از كشته شدن محمد خبر يافتند و كسان از اطرافشان پراكنده شدند ، حسن راه بسقه گرفت كه سنگستانى است در ريگزار . و آن را بسقه قديد گويند و به ابراهيم پيوست و همچنان در بصره ببود تا ابراهيم كشته شد . گويد : قاسم بن اسحاق نيز به آهنگ ابراهيم برون شد و چون به بديع رسيد از سرزمين فدك ، خبر كشته شدن ابراهيم به دو رسيد كه به مدينه بازگشت و همچنان نهان بود تا دختر عبد الله بن محمد ، همسر عيسى بن موسى ، براى وى و برادرانش امان گرفت ، كه بنى معاويه عيان شدند ، قاسم نيز عيان شد .