محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4816

تاريخ الطبرى ( فارسي )

رفتند و داخل حرم است . گويد : حسن به سرى پيام داد كه مكه را به ما واگذار كه در حرم خداى خونريزى نكنيم . فرستادگان براى سرى قسم ياد كردند كه وقتى ما سوى تو مىآمديم ابو جعفر در گذشته بود . سرى به آنها گفت : « همانند چيزهايى كه به قيد آن قسم ياد كرديد به گردن من . اگر از وقتى كه فرستادهء امير مؤمنان پيش من آمده چهار روز بيشتر گذشته باشد . چهار روز به من مهلت دهيد كه در انتظار فرستادهء ديگرى هستم ، آنچه شما و اسبانتان را بايسته است به عهدهء من ، اگر آنچه مىگوييد حق باشد مكه را به شما تسليم مىكنم و اگر نادرست باشد با شما نبرد مىكنم تا بر من غلبه يابيد يا من غلبه يابم . » گويد : اما حسن نپذيرفت و گفت : « نمىرويم تا با تو نبرد كنيم . » گويد : با حسن هفتاد مرد بود و هفت اسب وقتى به سرى نزديك شدند حسن به آنها گفت : « هيچكس از شما پيش نرود تا در بوق بدمند ، وقتى در بوق دميدند حمله شما همانند حملهء يك كس باشد . » گويد : وقتى آنها را به زحمت انداختيم و حسن بيم كرد كه وى و يارانش را احاطه كند بانگ زد كه : « واى تو در بوق بدم كه دميدند و يك جا به ما حمله آوردند كه ياران سرى هزيمت شدند و هفت كس از آنها كشته شد . » گويد : آنگاه حسن با تنى چند از سواران خويش بر آنها نمودار شد كه آن سوى تپه بودند با گروهى از قرشيان كه سرى آنها را آورده بود و تعهد گرفته بود كه وى را يارى كنند و چون قرشيان آنها را بديدند گفتند : « اينك ياران تو كه هزيمت شده‌اند . » گفت : « شتاب مياريد . » وقتى سواران و كسان در كوهها نمودار شدند به دو گفتند : « چه بايد كرد ؟ »