محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4813
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« چگونه بر ما فخر مىكنى كه به دوران كفر برتر از شما بودهايم و براى « اسيرتان فديه دادهايم . حرمت نياكان از آن ما شد نه از آن شما و ميراث « ختم پيمبران از آن ما شد نه از آن شما . از پى انتقام شما بوديم و آنچه را « نتوانسته بوديد و براى خويشتن نگرفته بوديد گرفتيم . سلام بر تو باد « با رحمت و بركات خداى . » حارث بن اسحاق گويد : ابن قسرى بر خيانت محمد يك دله شده بود به دو گفت : « اى امير مؤمنان ، موسى بن عبد الله را با رزام وابستهء من به شام فرست كه سوى تو دعوت كنند . » گويد : محمد آنها را فرستاد ، رزام با موسى سوى شام رفت آنگاه محمد معلوم داشت كه قسرى در بارهء كار وى به ابو جعفر نوشته و او را با چند تن از كسانى كه با وى بودند در خانهء هشام كه در سمت قبلهء نمازگاه اموات بود و اكنون از آن فرج خواجه است بداشت . گويد : وقتى رزام با موسى به شام رسيد از وى جدا شد و پيش ابو جعفر رفت . موسى به محمد نوشت : « به تو خبر مىدهم كه شام و مردم آن را بديدم ، آنكه سخنش بهتر از همه بود چنين مىگفت : به خدا از بليه به تنگ آمدهايم و خسته شدهايم ، براى اين كار جايى ميان ما نيست و بدان نياز نداريم . گروهى نيز قسم ياد مىكردند كه اگر آن شب را صبح كنيم يا روز بعد را به شب رسانيم كار ما را خبر مىدهند . وقتى اين نامه را مىنويسم روى نهان كردهام و بر جان خويش بيمناكم . » حارث گويد : به قولى موسى و رزام و عبد الله بن جعفر با گروهى سوى شام روان شدند و چون از تيماء عبور مىكردند رزام به جاى ماند كه براى آنها توشه اى بخرد اما بر نشست و سوى عراق رفت و موسى و يارانش سوى مدينه بازگشتند . عيسى گويد : موسى بن عبد الله كه در بغداد با رزام بود به من گفت : « محمد من و رزام را با كسانى سوى شام روانه كرد كه براى وى دعوت كنيم ، وقتى به دومة -