محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4797

تاريخ الطبرى ( فارسي )

جانبدارى محمد شتافته بودند . حماده دختر معاويه پيش اسماعيل رفت و گفت : « عمو جان ، برادران من به جانبدارى پسر خالهء خويش شتافته‌اند اگر تو اين سخن را بگويى كسان را از وى باز مىدارى و پسر خالهء من و برادرانم كشته مىشوند . » گويد : اما پير مرد در منع از جانبدارى محمد اصرار ورزيد و چنان كه گويند حماده بر جست و او را بكشت . محمد مىخواست بر او نماز كند اما عبد الله بن اسماعيل بر او جست و گفت : « مىگويى پدر مرا بكشند ، سپس بر او نماز مىكنى ؟ » گويند : كشيكبانان ، عبد الله را دور كردند و محمد بر مردهء اسماعيل نماز كرد . عيسى به نقل از پدر خويش گويد : عبيد الله نوادهء حسين بن على را پيش محمد آوردند كه چشمان خويش را فرو هشته بود و گفت : « قسم ياد كرده‌ام كه اگر او را ديدم بكشمش . » عيسى به دو گفت : « بگذار گردنش را بزنم . » اما محمد وى را از اين كار بازداشت . محمد بن خالد قسرى گويد : وقتى محمد قيام كرد من در حبس ابن حيان بودم كه مرا آزاد كرد و چون دعوت محمد را كه بر منبر كرده بود شنيدم گفتم : « اين دعوت حق است ، به خدا به خاطر خدا در راه آن كوششى نيكو خواهم كرد . » به دو گفتم : « اى امير مؤمنان در اين شهر قيام كرده اى كه به خدا اگر يكى از گذرگاههاى آن را بگيرند مردمش از گرسنگى و تشنگى بميرند . با من بيا كه از پس ده - روز وى را با يكصد هزار شمشير بزنم . » گويد : اما از من نپذيرفت . يك روز كه پيش وى بودم به من گفت : « از كالاى خوب ، چيزى بهتر از آنچه پيش ابن ابى فروه داماد ابى الخصيب بود به دست نياورديم . » كه ابن ابى فروه را غارت كرده بود . گويد : گفتمش : « چنان مىبينم كه كالاى خوب نديده اى . » و به امير مؤمنان نوشتم