محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4785

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : آنگاه از پى ديباج ، محمد بن عبد الله عثمانى فرستاد كه دخترش همسر ابراهيم بن عبد الله بن حسن بود و چون او را به نزد ابو جعفر بردند گفت : « به من بگو دو دروغگو چه كرده‌اند و كجا هستند ؟ » گفت : « به خدا اى امير مؤمنان از آنها خبرى ندارم . » گفت : « بايد بگويى . » گفت : « به خدا راست مىگويم ، پيش از اين از آنها خبر داشتم ، اما اكنون به خدا از آنها خبر ندارم . » گفت : « برهنه اش كنيد . » گويد : پس او را برهنه كردند ، يكصد تازيانه به او زد ، غلى آهنين بر او بود از دست تا به گردن . و چون از زدن وى فراغت يافت برونش بردند و يك پيراهن قهستانى روى ضربتها بر او پوشانيدند و وى را پيش ما آوردند و به خدا نتوانستند پيراهن را در آرند كه با خون چسبيده بود ، عاقبت گوسفندى را بر او دوشيدند آنگاه پيراهن را در آوردند و او را مداوا كردند . گويد : ابو جعفر گفت : « آنها را سوى عراق ببريد . » كه ما را به هاشميه بردند و آنجا به زندان كردند . نخستين كسى كه در زندان بمرد عبد الله بن حسن بود . زندانبان بيامد و گفت : « هر كس از شما كه به دو نزديكتر است بيايد و بر او نماز كند . » گويد : برادرش حسن بن حسن بن حسن بن على عليهم السلام برفت و بر او نماز كرد . گويد : پس از آن محمد بن عمرو بن عثمانى بمرد كه سر او را بر گرفت و همراه جمعى از شيعيان به خراسان فرستاد كه آن را در ولايتهاى خراسان بگردانيدند و به خدا قسم ياد مىكردند كه اين سر محمد بن عبد الله است پسر فاطمه دختر پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم و به مردم چنين مىفهمانيدند كه اين سر محمد بن عبد الله بن حسن