محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4784

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گرفتندم و در بند آهنين كردند و به راه انداختند تا در ربذه به آنها رسيدم . محمد بن عمر گويد : عبد الله بن حسن و خاندان وى را ديدم كه بعد از پسينگاه از خانهء مروان بيرونشان مىبردند ، در بند آهنين بودند ، آنها را در محملها مىنشانيدند كه فرشى زير شان نبود ، من آن روز بالغ شده بودم و مىتوانستم آنچه را مىبينم به خاطر بسپارم . عبد الرحمان بن ابى الموالى گويد : با بنى حسن نزديك چهار صد كس از مردم جهينه و مزينه و ديگر قبايل را گرفته بودند كه آنها را در ربذه ديدم كه دستهايشان بسته بود و در آفتاب بودند . محمد بن عمر گويد : مرا با عبد الله بن حسن و خاندانش به زندان كردند ، ابو جعفر در بازگشت از حج به ربذه آمد . عبد الله بن حسن از ابو جعفر خواست كه اجازه دهد به نزد وى رود ، اما ابو جعفر نپذيرفت و او را نديد تا وقتى كه از دنيا رفت . گويد : آنگاه ابو جعفر از ميان آنها مرا خواست . مرا سر پا بداشتند تا پيش وى رسانيدند . عيسى بن على به نزد وى بود كه چون مرا بديد گفت : « بله ، اى امير مؤمنان خودش است ، اگر با وى سختى كنى جايشان را به تو خبر مىدهد . » گويد : سلام گفتم ، ابو جعفر گفت : « خدايت به سلامت ندارد دو فاسق پسر فاسق ، دو دروغگو پسر دروغگو كجا هستند ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان آيا راست گفتن به نزد تو سودم مىدهد ؟ » ( گفت : « چيست ؟ » گفتم : « زنم طلاقى باشد و چنان و چنان به گردنم باشد اگر جاى آنها را بدانم . » گويد : اما اين را از من نپذيرفت و گفت : « تازيانه . » مرا ميان عقابين [ 1 ] به پا داشتند و چهار صد تازيانه به من زد ، ديگر چيزى نفهميدم تا به خود آمدم و مرا بدان حال پيش يارانم بردند .

--> [ 1 ] دو چوب بوده كه شخص را ميان آن مينهاده‌اند و مىبسته‌اند كه بوقت تازيانه زدن حركت و مقاومت نكند . م .