محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4774
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « ديده اى كه موى خويش را رنگ مىزند و زينت مىكند ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « پس در اين صورت زناكار است . » گفت : « پس ، اى امير مؤمنان با دختر عموى خويش چنين مىگويى ؟ » گفت : « اى پسر زن بوگندو . » گفت : « كدام يك از مادرانم بوگندو بود ؟ » گفت : « اى پسر زن بد كاره . » آنگاه با گرز به چهرهء وى زد و آن را فلج كرد . گويد : رقيه دختر محمد عثمانى همسر ابراهيم بن عبد الله بن حسن بود و در بارهء او شعرى گفته بود به اين مضمون : « دوستان قيسى من ! ملامت را وا گذاريد « و بجاى خويش نشينيد « و خوشدل باشيد از اينكه من « نمىخوابم و او بيدار است « گويى بهنگام شب به ياد رقيه « در آتش فروزانم . » سليمان بن داود گويد : هرگز نديدم عبد الله بن حسن از بليه اى بنالد مگر يك روز كه شتر محمد بن عبد الله عثمانى بر جست ، وى غافل بود و آمادهء آن نبود ، پايش در زنجير بود و قيدى چوبين به گردن داشت ، از شتر بيفتاد ، قيد به محمل آويخته بود ، ديدم كه قيد بگردنش بود و مىلرزيد و عبد الله بن حسن را ديدم كه به سختى مىگريست . موسى گويد : وقتى به ربذه رسيديم ، ابو جعفر به پدر من پيغام داد كه يكى از خودتان را پيش من فرستيد و بدان كه وى هرگز پيش تو باز نخواهد گشت . گويد : پسران برادرانش پيش دويدند و خويشتن را بر او عرضه مىكردند كه