محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4775
تاريخ الطبرى ( فارسي )
براى آنها پاداش نيك مسئلت كرد و گفت : « خوش ندارم كه پدرانتان را به سبب شما مصيبت زده كنم . اى موسى تو برو . » گويد : برفتم ، در آن وقت نوجوان بودم ، و چون مرا بديد گفت : « خدا ديده اى را به تو شاد نكند ، غلام تازيانه . » گويد : مرا زدند چندانكه بىخود شدم ، نمىدانم چه مقدار زدند ، سپس تازيانه از من بر گرفتند . مرا پيش خواند كه به دو نزديك شدم . مرا نزديكتر برد و گفت : « مىدانى اين چيست ؟ اين سرريزى است كه از من فزون آمد و يك دلو از آن را كه نتوانستم نگهدارم خالى كردم . از پى آن مرگ است مگر عوض آن را بدهى . » گويد : گفتم : « اى امير مؤمنان ، به خدا مرا گناهى نيست و از اين كار به دورم . » گفت : « برو و دو برادرت را پيش من آر . » گويد : گفتم : « اى امير مؤمنان مرا پيش رياح بن عثمان مىفرستى كه خبر گير و مراقب بر من مىگمارد و به هر راهى بروم فرستاده اى از او به دنبال من مىآيد ، برادرانم اين را مىدانند و از من مىگريزند . » گويد : حسن به رياح نوشت كه بر موسى سلطه اى ندارى . گويد : پس كشيكبانانى همراه من فرستاد و دستورشان داد خبر مرا براى وى بنويسند . گويد : پس به مدينه آمدم و در خانهء هشام نزديك سنگفرش جاى گرفتم و چند ماه آنجا ببودم . رياح به ابو جعفر نوشت كه موسى در منزل خويش مقيم است و منتظر است كه حادثه اى براى امير مؤمنان رخ دهد . ابو جعفر به دو نوشت كه وقتى اين نامهء من به تو رسيد وى را سوى من روانه كن و او مرا روانه كرد . در روايت ديگر از موسى چنين آوردهاند كه گويد : پدرم به ابو جعفر پيغام داد كه مىخواهم به محمد و ابراهيم نامه نويسم ، موسى را بفرست شايد آنها را