محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4764
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و پسر شير خوار من به نزد وى بود ابن سنوطى وابسته اى از آن مردم مدينه در كوهستان به من هجوم آورد كه مرا مىجست . من به فرار برون شدم كنيز نيز گريخت و كودك از بغل او بيفتاد و پاره پاره شد . عبيد الله بن محمد گويد : بعدها وقتى محمد قيام كرده بود ، ابن سنوطى را پيش وى آوردند كه به دو گفت : « اين ابن سنوطى حكايت كودك را مىدانى ؟ » گفت : « آرى به خدا آن را مىدانم . » گويد : پس بگفت تا ارو را بداشتند و همچنان به زندان بود تا محمد كشته شد . محمد گويد : در سنگستان ، پايين و بالا مىرفتم ، ناگهان رياح و سواران نمودار شدند ، سوى چاهى رفتم و بر دهانهء آن ايستادم و آب مىنوشيدم ، رياح مرا از يك سوى بديد و گفت : « خدا اين بدوى را بكشد چه نيكو ساق دستى دارد . » عثمان بن مالك گويد : جستجوى رياح ، محمد را به زحمت انداخته بود به من گفت : « صبحگاهان سوى مسجد فتح رويم و آنجا دعا كنيم . » گويد : نماز صبح را بكردم ، آنگاه سوى وى رفتم كه روان شديم . محمد پيراهنى كلفت داشت با يك عباى قرقبى ريزبافت ، از جايى كه در آن بود برون شديم و چون نزديك شديم رياح را ديدم با جمعى از يارانش همه سوار ، گفتمش : « اين رياح ، انا لله و انا اليه راجعون . » گويد : اما او بىاعتنا گفت : « برو » و من برفتم ، اما پاهايم تاب بردنم را نداشت . وى از راه بگشت و بنشست و پشت خويش را به طرف راه كرد و ريشه هاى عبايش را بر چهرهء خويش انداخت . وى تنومند بود . وقتى رياح برابر وى رسيد روى به ياران خويش كرد و گفت : « زنيست كه ما را ديده و شرمگين شده . » گويد : من برفتم تا وقتى كه خورشيد بر آمد رياح بيامد و بالا رفت و دو ركعت نماز بكرد پس از آن از سمت بطحان برفت ، آنگاه محمد بيامد و وارد مسجد شد و دعا گفت :