محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4763

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : به دو نوشت كه وى در كوهستانى است كه دانهء سبز و قطران در آن هست كه گفت : « اين رضوى است . » اما او را جست و نيافت . ابو « صفوان نصر ، نوادهء نصر بن سيار گويد : شنيدم كه به نزد ابو جعفر آينه اى بود كه در آنجا دشمن خويش را از دوست مىشناخت . حارث بن اسحاق گويد : رياح در جستجوى محمد بكوشيد به دو گفتند : « وى در يكى از دره هاى رضوى است . » كه كوهستان جهينه بود ، از توابع ينبع . گويد : پس رياح ، عمرو بن عثمان جهنى را كه يكى از بنى جشم بود ، عامل آنجا كرد و دستور داد محمد را بجويد كه جستجو كرد . گفتند : « وى در يكى از دره هاى رضوى است . » پس با اسب و مرد سوى آنجا رفت ، محمد بترسيد و ريسمانى آماده كرد و بگريخت . يك پسر خردسال داشت كه در ايام ترس وى زاده بود و همراه كنيزى از آن وى بود كه از كوه بيفتاد و پاره پاره شد و عمرو بن عثمان بازگشت . عبد « الله بن محمد طايى گويد : وقتى پسر محمد سقوط كرد و بمرد و محمد چندان سختى ديد شعرى گفت به اين مضمون : « شلوارش دريده بود و از پابرهنگى شكوه داشت « كه لبه هاى سنگ تيز . آن را مىخراشيد « ترس او را سرگردان كرد « و آن را نا چيز شمرد « و هر كه از تيغ تيز گريزد « چنين باشد « مرگ مايهء راحت وى مىبود « و بندگان را از مرگ چاره نيست . » محمد بن عبد « الله گويد : در آن اثنا كه با كنيز فرزند دار خويش در رضوى بودم