محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4762

تاريخ الطبرى ( فارسي )

داود بيامد در بارهء آيينه پرسش كرد ، به دو گفتند : « فقطس آن را گرفت . » و چون از فقطس در بارهء آن پرسش كرد گفت : « زير پايه هاى جابرت است . » گفت : « آن را بنزد من آر . » گفت : « كى جابرت و يران مىكند ؟ » به سليمان گفتند : « به او بگو : تو . » سليمان گفت : « تو . » پس آيينه را به نزد سليمان آورد كه پاره هاى آن را پهلوى هم مىنهاد و آن را به وسيلهء پاره چرمى به جاى خود محكم مىكرد و در آن نظر مىكرد ، وقتى سليمان بمرد شيطانها بر آينه جستند و آن را ببردند و چيزى از آن باقيماند كه بنى اسرائيل همچنان به ارث مىبردند تا به رأس الجالوت رسيد و آن را پيش مروان بن محمد آورد كه آن را مىساييد و بر آيينهء ديگر مىنهاد و در آن چيزهاى نا خوشايند مىديد ، پس آن را بينداخت و گردن رأس الجالوت را بزد و آيينه را به يكى از كنيزان خويش داد كه در پنبه اى نهاد و سپس در سنگى جاى داد . گويد : وقتى ابو جعفر بيامد در بارهء آن پرسش كرد كه گفتند : « به نزد فلانيست . » و به جستجوى آيينه بر آمد تا آن را به دست آورد كه به نزد وى بود و آن را مىساييد و بر آيينهء ديگر مىنهاد و در آن مىديد . و چنان بود كه محمد بن عبد الله را مىديد و به رياح بن عثمان نوشت كه محمد بن عبد الله در ولايتى است كه در آنجا اترج و تاك هست وى را در آنجا بجوى . گويد : يكى از ياران ابو جعفر به محمد نوشته بود : در هيچ جا بيشتر از مدت رسيدن بريد از عراق به مدينه اقامت مگير ، و او جا به جا مىشد . محمد را در بيضا مىديد كه در حدود بيست ميل آن سوى بيشه بود و از آن اشجع بود . به رياح نوشت : محمد در ولايتى است كه در آنجا كوه هست و كوره هاى بزرگ ، كه او را مىجست اما نمىيافت .