محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4756

تاريخ الطبرى ( فارسي )

هشتاد و پنجهزار دينار در بيت المال يافت ، عاملان وى را نيز بگرفت و هيچكس از آنها را به جاى نگذاشت ، آنها را با زياد ببرد وقتى بيرون مدينه رسيدند ، عاملان زياد براى وى بايستادند و سلام گفتند گفت : « پدرم فدايتان ، اگر ابو جعفر شما را ببيند باك ندارم كه با من چه خواهند كرد . » به سبب وضع و بزرگمرديشان . على بن عبد الحميد گويد : همراه زياد برفتيم ، شبى زير كجاوهء وى راه مىرفتم روى به من كرد و گفت : « به خدا براى خويش به نزد امير مؤمنان گناهى ندانم ، جز آنكه پندارم در مورد دو پسر عبد الله از من آزرده خاطر است كه خون فرزندان فاطمه را به نزد من گران يافته است . » گويد : آنگاه برفتند تا به شقره رسيدند ، محمد بن عبد العزيز از دست آنها بگريخت و سوى مدينه بازگشت . ابو جعفر ديگران را به زندان كرد . سپس آزادشان كرد . عيسى بن عبد الله گويد : وقتى ابو جعفر ، مبهوت و ابن ابى عاصيه را به طلب محمد فرستاد ، مبهوت همان بود كه زياد را گرفته بود و زياد شعرى خواند به اين مضمون : « گناه كسانى را تحمل مىكنم كه از آنها نيستم « دست چپ نسبت به دست راست گناهى نكرده است . » عبد الله بن عمران گويد : در ايامى كه ابو جعفر ، ابو الازهر را به جستجوى بنى - حسن فرستاده بود ، من و شعبانى ، يكى از سرداران ابو جعفر ، به نزد زياد بن عبيد الله رفت و آمد داشتيم . يك روز كه با ابو الازهر راه مىرفتيم يكى پس وى آمد و به او چسبيد و گفت : « مرا در بارهء محمد و ابراهيم اندرزى هست . » گفت : « از پيش ما برو . » گفت : « اين نيكخواهى امير مؤمنان است . » گفت : « و اى تو از پيش ما برو ، خلق را كشتيم . »