محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4754

تاريخ الطبرى ( فارسي )

لنگهء آن يكى باشم و فلان و فلان مقدار بگير . » گفت : « بله . » و جوال را خالى كرد و او را برداشت تا به مدينه رسانيد . پس از آن به نزد ابو جعفر رفت و همه چيز را با وى بگفت اما نام هبار و كنيه او را نگفت و به گردن و بر نامى انداخت . گويد : ابو جعفر در بارهء جستجوى و بر مزنى نامه نوشت ، يكى از آن طايفه را پيش وى آوردند كه و بر نام داشت ، از حكايت محمد و آنچه خبر گير با وى گفته بود از او پرسيد و او قسم ياد كرد كه چيزى از اين باب نمىداند . پس بگفت تا هفتصد تازيانه به او زدند و به زندان بود تا وقتى كه ابو جعفر بمرد . حارث بن اسحاق گويد : ابو جعفر در كار جستجوى محمد مصر بود . به زياد بن - عبيد الله حارثى نوشت كه آنچه را تعهد كرده بود انجام دهد . محمد براى مدتى كوتاه به مدينه آمد ، زياد خبر يافت و با وى ملاطفت كرد و امانش داد كه با وى بر مردمان آشكار شود . محمد ، اين را وعده داد ، زياد هنگام تاريكى بر نشست و با محمد در بازار عقب وعده كرد كه در آنجا به هم رسيدند ، محمد آشكار بود و نهان نبود ، زياد پهلوى وى ايستاد و گفت : « اى مردم ، اين محمد بن عبد الله بن حسن است . » آنگاه رو به دو كرد و گفت : « به هر يك از شهرهاى خدا كه مىخواهى برو . » محمد متوارى شد و اين خبر از طرق گونه گون به ابو جعفر رسيد . عيسى بن عبد الله گويد : ابراهيم بن عبد الله به نزد زياد رفت زره اى آهنين زير لباس خويش به تن داشت زياد دست بدان زد و گفت : « اى ابو اسحاق گويى از من بدگمانى ، به خدا هرگز از من به تو بدى نخواهد رسيد . » عيسى به نقل از پدر خويش گويد : زياد ، محمد را بر نشاند و سوى بازار برد ، مردم مدينه همديگر را بانگ زدند : « مهدى ، مهدى » و او متوارى شد و نمودار نشد تا وقتى كه قيام كرد .