محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4753
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را به نزد محمد راهنمايى كرده است . ابو هبار گويد : به نزد محمد رفتم در آنجا كه بود ، ديدمش كه در غارى نشسته بود ، عبد الله ابن عامر اسلمى و دو پسر شجاع و ديگران نيز با وى بودند ، آن مرد نيز بود كه صدايش از همه بلندتر بود و از همه گشاده روىتر بود ، و چون مرا ديد آثار نگرانى بر او نمودار شد ، با قوم نشستم و لختى سخن كردم ، آنگاه روى به محمد كردم و گفتم : « مرا حاجتى هست . » گويد : پس او بر خاست ، من نيز با وى برخاستم و خبر آن مرد را با وى بگفتم كه انا لله گفت و پرسيد : « چه بايد كرد ؟ » گفتم : « يكى از سه كار كه هر كدام را خواستى بكن . » گفت : « چيست ؟ » گفتم : « بگذارى اين مرد را بكشم . » گفت : « جز به ضرورت خون نمىريزم ، ديگر چه ؟ » گفتم : « او را در بند آهنين مىكنى و هر كجا رفتى با خويشتن مىبرى . » گفت : « مگر با اين ترس و شتاب به دو توانيم پرداخت ، ديگر چه ؟ » گفتم : « به بندش مىكنى و به يكى از معتمدان خويش از مردم جهنيه مىسپارى . » گفت : « اين يكى . » گويد : بازگشتم ، مرد احساس خطر كرده بود و گريخته بود ، گفتم : « اين مرد چه شد ؟ » گفتند : « قمقمه اى بر گرفت و آب در آن ريخت و در اين بلندى نهان شد كه وضو كند . » گويد : در كوه و اطراف آن بگشتيم ، گويى زمين او را فرو برده بود . گويد : وى پياده رفته بود تا به راه رسيده بود ، بدويانى بر او گذشته بودند كه بارى براى مدينه داشتند ، به يكيشان گفت : « اين جوال را خالى كن و مرا در آن بنه كه