محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4750

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كس به طلب سردار فرستاد و به دو دست نيافت اما به جمعى از ياران وى دست يافت . آن مرد با غلام خويش و مالى در حدود دو هزار دينار كه همراه غلام بود گريخت و وقتى پيش محمد بود ، غلام مال را به نزد وى آورد كه ميان ياران خويش تقسيم كرد . ابو هبار گويد : محمد به من دستور داد كه چند شتر براى آن مرد خريدم و آماده كردم و به قبه اى بردم و قطران ماليدم و با آن به قصد مدينه برفتم تا آنجا رسيدم . محمد بيامد و وى را به پدرش عبد الله پيوست كه آنها را به يكى از نواحى خراسان فرستاد . گويد : ابو جعفر به كشتن ياران آن سردار كه كارش چنان بود پرداخت . محمد گويد : وقتى ابو جعفر در مدينه بود ، صبحگاهان پيش زياد بن عبيد الله رفتم كه گفت : « شگفتىاى از آنچه را ديشب ديده‌ام با شما بگويم ، فرستادگان امير مؤمنان نيمه شب به نزد من آمدند . » گويد : و چنان بود كه زياد بسبب آمدن امير مؤمنان به خانه خويش در ناحيه سنگفرش رفته بود مىگفت : « فرستادگان در زدند و من كه روپوشم را به خودم پيچيده بودم برون شدم و جز آن جامه اى بر من نبود . غلامان و خواجگان خويش را كه در طاقنماى خانه بودند بيدار كردم و گفتم : اگر هم خانه را ويران كردند نبايد هيچكس از شما به آنها سخنى بگويد ، دير مدت در زدند ، آنگاه برفتند و مدتى ببودند . آنگاه با گرزى بيامدند ، گويى دو برابر يا سه برابر شده بودند ، در را با گرز آهنين بكوفتند و بانگ زدند اما كسى با آنها سخن نگفت كه بازگشتند و مدتى ببودند ، آنگاه كارى كردند كه تحملپذير نبود ، به خدا گمان كردم خانه را روى سرم ويران كرده‌اند . گفتم كه در را گشودند و پيش آنها رفتم . گفتند : شتاب كنم . مىخواستند مرا بر دارند . يكيشان به من تسليت مىگفت ، مرا تا خانه مروان بردند ، دو كس بازوى مرا گرفتند و كشان كشان ، يا چيزى