محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4751

تاريخ الطبرى ( فارسي )

همانند آن ببردند تا مرا به كنار قبهء بزرگ رسانيدند . ربيع آنجا ايستاده بود و گفت : واى تو اى زياد ، امشب با ما و خودت چه كردى ؟ آنگاه مرا ببرد تا پردهء در قبه را به كنار زد و مرا وارد كرد و ما بين دو دور پشت سرم ايستاد . در اطراف قبه شمع روشن بود ، خادمى به يكسو ايستاده بود ، ابو جعفر كه حمايل شمشير خويش را آويخته بود بر فرشى بود كه زير وى نه متكا بود و نه سجاده ، سر فرو برده بود و روى گرزى كه به دستش بود مىزد . » گويد : ربيع به من گفت كه از وقتى نماز عشا را بكرده وضع وى چنين بوده است . ميگفت : « همچنان ايستاده بودم و منتظر بانگ صبح بودم كه آن را گشايشى مىپنداشتم و او يك كلمه با من نمىگفت . آنگاه سر برداشت و گفت : « اى روسپى - زاده ، محمد و ابراهيم كجا هستند ؟ » مىگفت : « آنگاه سر فرو برد و مدتى بيشتر از گذشته در انديشه بود سپس بار ديگر سر برداشت و گفت : اى روسپى زاده محمد و ابراهيم كجايند ؟ خدايم بكشد اگر ترا نكشم . » ميگفت : گفتم : « گوش فرادار و بگذار با تو سخن كنم . » گفت : « بگو . » گفتم : « خودت آنها را فرار دادى ، فرستاده اى را با مالى كه گفته بودى ميان بنى هاشم تقسيم شود روانه كردى كه به قادسيه رفت و كاردى در آورد كه آن را تيز مىكرد و گفت : « امير مؤمنان مرا فرستاده كه محمد و ابراهيم را سر ببرم » ، خبر به آنها رسيد و فرارى شدند . » ميگفت : « مرا پس فرستاد كه برفتم . » نصر بن قادم وابستهء حنوط فروشان بنى محول گويد : آن سال كه ابو جعفر به حج رفت ، عبد ويه و گروهى از يارانش به مكه بودند . به ياران خويش گفت : « مىخواهم