محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4749
تاريخ الطبرى ( فارسي )
موسى بن سعيد جمحى گويد : عبد الله بن حسن به تمثيل شعرى براى ابو العباس خواند به اين مضمون : « مگر نبينى كه حوشب خانه ها بنيان مىكند « كه سود آن ، از آن بنى نفيله است . » و اين آزردگى در خاطر ابو جعفر بود و چون دستور داد كه او را به زندان كنند گفت : « مگر تو نبودى كه به ابو العباس گفته بودى : مگر نبينى كه حوشب . . . در صورتى كه وى بيشتر از همه ترا در امان داشته بود و با تو نيكى مىكرد ؟ » ابو حنين گويد : وقتى كه عبد الله بن حسن به زندان بود پيش وى رفتم ، گفت : « امروز خبرى بود ؟ » گفتم : « آرى ، دستور داد كالا و بردگان ترا بفروشند ، اما گمان ندارم كه كسى براى خريد آن قدم پيش نهد . » گفت : « واى تو اى ابو حنين ، به خدا اگر من و دخترانم را به بردگى بيارند ، ما را مىخرند . » حارث بن اسحاق گويد : ابو جعفر برفت ، عبد الله بن حسن به زندان بود و سه سال در زندان بماند . ابو هبار مزنى گويد : وقتى به سال صد و چهلم ابو جعفر به حج رفت ، در آن سال محمد و ابراهيم پسران عبد الله نيز كه نهان بودند به حج آمدند و مىخواستند ابو جعفر را به غافلگيرى بكشند . عبد الله بن محمد اشتر به آنها گفت : « من وى را از پيش پاى شما بر مىدارم . » محمد گفت : « نه ، به خدا هرگز او را به غافلگيرى نمىكشم تا دعوتش كنم . » گويد : كارشان و آنچه بر آن اتفاق كرده بودند سر نگرفت يكى از سرداران ابو جعفر كه از مردم خراسان بود نيز در كارشان وارد شده بود . گويد : اسماعيل بن جعفر به نزد ابو جعفر رفت و كار آنها را به دو خبر داد كه