محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4742
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بودهام . » گفت : « نام تو چيست ؟ » « گفت : « عقبه پسر سلم . » گفت : « از كدام قبيله اى ؟ » گفت : « از قبيلهء ازد از بنى هناءة . » گفت : « ترا به وضعى نكو مىبينم ، ترا براى كارى مىخواهم كه مورد علاقهء من است و پيوسته يكى را براى آن مىجستهام كه شايد تو باشى اگر آن را از پيش برداشتى ترا بالا مىبرم . » گفت : « اميدوارم انتظار امير مؤمنان را بر آرم . » گفت : « خويشتن را نهان دار و كارت را مكتوم دار و فلان روز و فلان وقت پيش من آى . » گويد : در آن وقت عقبه پيش ابو جعفر رفت كه به دو گفت : « اين عموزادگان ما از كيد و ايجاد خطر براى ملك ما باز نمىمانند ، در فلان دهكدهء خراسان شيعيانى دارند كه با آنها مكاتبه مىكنند و زكات اموال خويش را با تحفه هايى از تحفه هاى ديارشان براى آنها مىفرستد ، با جامه ها و تحفه ها و مقدارى طلا حركت كن و ناشناس با نامه اى كه از زبان مردم آن دهكده مىنويسى پيش آنها برو ، اگر از راى خويش بگشتهاند ، به خدا محبوتبر و مقربتر از آنها كس نيست و اگر بر راى خويش باشند اين را بداننم . به حال زهد و خشوع برو تا عبد الله بن حسن را ببينى ، اگر ترا نپذيرفت و چنين خواهد كرد ، صبر كن و باز پيش او برو ، اگر باز چنان كرد ، صبورى كن تا با تو انس گيرد و نرمى كند و چون آنچه در دل دارد بر تو آشكار شد با شتاب پيش من آى . » گويد : وى برفت تا پيش عبد الله رسيد و با نامه به ديدار وى رفت كه او را نپذيرفت و تعرض كرد و گفت : « من اين كسان را نمىشناسم . » و او همچنان مىرفت و