محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4743

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به نزد وى باز مىگشت تا نامه و تحفه هاى وى را پذيرفت و با او انس گرفت . عقبه جواب از او خواست كه گفت : « اما نامه ، من به هيچكس نامه نمىنويسم ولى تو نامهء من به سوى آنهايى ، به آنها سلام گوى و بگوى كه دو پسر من فلان و فلان وقت قيام مىكنند . » گويد : عقبه برفت تا به نزد ابو جعفر رسيد و خبر را با وى بگفت . موسى بن عبد العزيز گويد : ابو جعفر به سال صد و سى و هشتم فضل بن صالح بن على را بر مراسم حج گماشت به دو گفت : « اگر چشمانت به محمد و ابراهيم پسران عبد الله بن حسن افتاد ، از تو جدا نشوند و اگر نديديشان در بارهء آنها پرسش مكن . » گويد : وى به مدينه رسيد و همه مردم آن به پيشواز وى رفتند از جمله عبد الله ابن حسن و ديگر فرزندان حسن بجز محمد و ابراهيم پسران عبد الله بن حسن . و او خاموش ماند تا وقتى از حج بازگشت و به سياله رسيد و به عبد الله بن حسن گفت : « چرا دو پسرت جزو كسان خويش به ديدن من نيامدند ؟ » گفت : « نيامدنشان از روى بد دلى و بدى نبوده ولى به شكار و تعقيب آن دلبسته‌اند و هرگز در خير يا شر كسان خود حضور نمىيابند . » گويد : فضل خاموش ماند و بر سكويى كه در سياله ساخته بودند نشست . عبد الله چوپانان خويش را بگفت تا شتران وى را بياوردند و به يكى از آنها گفت كه شيرى بدوشيد ، روى عسل در قدحى بزرگ ، و روى سكو برد . عبد الله به دو اشاره كرد كه به فضل بن صالح بده . چوپان سوى وى رفت و چون نزديك رسيد فضل از روى خشم بانگ زد : « اى كه . . . له مادرت را مكيده اى خودت بگير . » گويد : چوپان عقب رفت . عبد الله كه مردى نرمخوى بود بر جست و قدح را گرفت و با آن به طرف فضل رفت . و چون فضل بديد كه به طرف او مىآيد از او شرم كرد و ظرف را گرفت و بنوشيد .