محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4265
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و بدان كشانيده ، عقوبت نمىشود و آنكه از سركشى دست بدارد محفوظ ماند . امير مؤمنان در قبال اينان و ديگر رعيت خويش از خدا كمك مىخواهد و از خدا و مولا و ياور خويش مىخواهد كه فسادشان را به صلاح ببرد و سوى نجات و فلاحشان بشتاباند كه خدا شنواست و نزديك . » هشام گويد : زيد به كوفه بازگشت و نهان شد . گويد : وقتى زيد مىخواست به كوفه باز گردد محمد بن عمر علوى به دو گفت : « اى زيد ترا به خدا پيش كسان خويش بازگرد و گفتار هيچكس از اينان را كه ترا به قيام دعوت مىكنند نپذير كه آنها به تو وفادار نمىمانند . » اما زيد از او نپذيرفت و بازگشت . گويد : وقتى زيد به كوفه بازگشت ، شيعيان به نزد وى رفتن آغاز كردند و با وى بيعت مىكردند تا ديوان وى بيست و پنج هزار كس را به شمار آورد . ده و چند ماه در كوفه ببود ، نزديك دو ماه از اين مدت را در بصره اقامت گرفت ، سپس به كوفه باز رفت و آنجا بماند و چند كس را پيش مردم سواد و موصل فرستاد كه سوى وى دعوت كنند . گويد : وقتى به كوفه آمد دختر يعقوب بن عبد الله سلمى ، يكى از بنى فرقد را به زنى گرفت ، و نيز دختر عبد الله بن ابى العنبس ازدى را به زنى گرفت . گويد : سبب ازدواج وى با دختر عبد الله اين بود كه مادر وى ، ام عمر و دختر صلت ، عقيدهء شيعه داشت و چون از حضور زيد خبر يافت بيامد كه به او سلام گويد ، زنى درشت اندام و زيبا و چاق بود كه سنى از او گذشته بود ، اما پيرى بر او نمودار نبود . وقتى به نزد زيد بن على در آمد به دو سلام گفت پنداشت جوانست . و چون سخن گفت زبانى فصيح داشت و منظرى نكو ، زيد از نسب وى پرسيد كه نسب خويش را بگفت و خبر داد كه از كدام طايفه است . زيد به دو گفت : « خدايت قرين رحمت بدارد ، مىخواهى با من ازدواج