محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4247

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به دو داد كه گفت : « مىدانى در اين نامه چيست ؟ » گفت : « نه » گويد : پس نامه را به دست گرفت و سوى منزل خويش رفت ، كسان گفتند : « فرمان ولايتدارى خراسان براى نصر آمده » و جمعى از خاصان نصر پيش وى آمدند و از او پرسش كردند . نصر گفت : « چيزى پيش من نيامده » گويد : آن روز گذشت ، روز بعد ابو حفص بن على يكى از مردم بنى حنظله كه خويشاوند نصر بود و دخترش زن نصر بود و مردى پرشور و مالدار بود پيش وى آمد و گفت : « كسان از ولايتدارى تو بسيار سخن مىكنند آيا چيزى پيش تو آمده ؟ » گفت : « چيزى پيش من نيامده » گويد : ابو حفص برخاست كه برود كه به دو گفت : « صبر كن » و نامه را به دو داد كه بخواند و گفت : « حفص كسى نيست كه به تو نادرست بنويسد . » گويد : در آن اثنا كه ابو حفص با وى سخن مىكرد ، عبد الكريم اجازهء ورود خواست و فرمان وى را بداد كه ده هزار درم به او جايزه داد . گويد : آنگاه نصر ، مسلم بن عبد الرحمن را بر بلخ جانشين كرد ، و شاح بن - بكير را نيز عامل مروروذ كرد . حارث بن عبد الله حشرج را عامل هرات كرد ، زياد ابن عبد الرحمان قشيرى را عامل ابر شهر كرد ، ابو حفص بن على پدر زن خويش را عامل خوارزم كرد و قطن بن قتيبه را عامل سغد كرد . گويد : يكى از مردم شام كه از يمنيان بود گفت : « تعصبى چون اين نديدم » . گفت : « چرا ، آنچه پيش از اين بود » گويد : نصر در مدت چهار سال بجز مضريان كسى را عامل نكرد و خراسان را چنان آباد كرد كه پيش از آن چنان آبادى نديده بود ، خراج را كاست و كار ولايتدارى و خراجگيرى را نكو راه برد . سواد بن اشعر در بارهء او شعرى گفت به