محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4237

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عطاء گويد : وارد شدم و او از سر خشم گفت : « واى مادرش . » گويد : هنوز ننشسته بودم كه حكم بن صلت در آمد و با وى بنشست خالد به دو گفت : « هيچكس از اينان نبود كه ولايتدارى وى را بر خويشتن از شما خوشتر داشته باشم . » گويد : يوسف در كوفه سخن كرد و گفت : « امير مؤمنان به من دستور داده عاملان پسر زن نصرانى را بگيرم و دل وى را از آنها خنك كنم . به خدا اى مردم عراق چنان مىكنم و بيشتر مىكنم ، منافقانتان را با شمشير مىكشم و خيانتكاران و فاسقانتان را با شكنجه . » گويد : آنگاه فرود آمد و سوى واسط رفت و خالد را در واسط پيش وى آوردند . حكم بن نصر گويد : از ابو عبيده شنيدم كه مىگفت : « وقتى يوسف ، خالد را به زندان كرد با ابان بن وليد و يارانش بر سر او به نه هزار هزار درم صلح كرد ، پس از آن يوسف پشيمان شد . به او گفتند : « اگر چنين نكرده بودى يكصد هزار هزار درم از او ميگرفتى . » يوسف گفت : « من كسى نيستم كه وقتى زبان خويش را به گرو چيزى داده‌ام بازگردم . » گويد : ياران خالد به او خبر دادند كه گفت : « بد كرديد كه در اولين وهله نه هزار هزار تعهد كرديد ، بيم دارم آن را بگيرد و از گفتهء خويش باز گردد . » گويد : پس آنها پيش يوسف آمدند و گفتند : « به خالد خبر داديم ، به آنچه تعهد كرده‌ايم رضايت نداد و به ما گفت كه به پرداخت اين مال قدرت ندارد . » گفت : « شما و يارانتان بهتر دانيد ، من از گفتهء خويش باز نمىگردم و اگر شما باز گرديد مانعتان نمىشوم . » گفتند : « ما باز مىگرديم . »