محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4235

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و گفت : « اى پسر زن بوگندو ! مگر وقتى در جايى اقامت گيرم از تو نهان مىماند ؟ » گويد : پس از آن برفت و چون به دو راهى مىرسيد پرسش مىكرد و چون مىگفتند : « اين راه به عراق مىرود » مىگفت : « به راه عراق برو » تا به كوفه رسيد . حسان نبطى گويد : « براى هشام بوى خوشى آماده كردم ، پيش روى او بودم » و به بوى خوش مىنگريست كه به من گفت : « اى حسان يكى كه از عراق سوى يمن آيد در چند مدت مىرسد ؟ » گفتم : « ندانم » گويد : و او شعرى خواند به اين مضمون : « دستورى خردمندانه به تو دادم « اما نافرمانى من كردى « كه اراده ات سلب شد « و به پشيمانى افتادى . » گويد : چيزى نگذشت كه نامهء يوسف از عراق بيامد كه در جمادى الآخر سال صد و بيستم آنجا رسيده بود . سالم زنبيل گويد : وقتى به نجف رسيديم يوسف به من گفت : « برو و طارق را پيش من آر » كه نتوانستم نپذيرم و با خويشتن گفتم : « با طارق و قدرتش چه توانم كرد ؟ » پس از آن به كوفه رفتم و به غلامان طارق گفتم : « براى من اجازه گيريد كه به نزد طارق درآيم » كه مرا بردند كه به دو بانگ زدم : « واى تو اى طارق . من سالم فرستادهء يوسفم كه به عاملى عراق آمده است . » گويد : پس طارق برون شد و به غلامان بانگ زد و گفت : « من پيش وى مىآيم . » گويد : به روايت ديگر يوسف به كيسان گفت : « برو و طارق را پيش من آر ،