محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4234

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابن وليد نيز بيست هزار هزار ، و باقى را بر عاملان تقسيم مىكنى » گفت : « در اين صورت مرد لئيمى هستم كه چيزى را بر كسانى روا داشته باشم و بخواهم آن را پس بگيرم » طارق گفت : « ما خويشتن را و ترا با اموالمان حفظ مىكنيم و دنيا را از سر مىگيريم و نعمت بر تو و ما مىماند . اين بهتر از آنست كه كسى بيايد و اين اموال را از ما مطالبه كند كه پيش بازرگانان كوفه باشد و تعلل كنند و منتظر بمانند تا ما كشته شويم و اين اموال را بخورند . » گويد : اما خالد نپذيرفت و طارق با وى وداع گفت و بگريست و گفت : « اين آخرين بار است كه در اين دنيا ملاقات مىكنيم » آنگاه برفت و داود در آمد و خالد گفتار طارق را با وى بگفت . گفت : « او مىدانست كه تو بى اجازه نمىروى ، خواست با تو خدعه كند و به شام رود و عراق را با برادرزاده اش سعيد بن راشد عهده كند » گويد : طارق به كوفه بازگشت و خالد به حمه رفت . گويد : فرستادهء يوسف به يمن پيش وى رفت كه به دو گفت : « چه خبر بود ؟ » گفت : « همه شر ، امير مؤمنان بر تو خشمگين بود ، مرا تازيانه زد و جواب نامهء ترا ننوشت . اينك نامهء سالم صاحب ديوان است كتاب را بگشود و بخواند و چون به آخر آن رسيد نامهء هشام را خواند كه به خط خود او بود كه سوى عراق حركت كن كه ترا ولايتدار آنجا كرده‌ام مبادا كسى اين را بداند ، پسر زن نصرانى و عمال وى را بگير و دل مرا از آنها خنك كن . » يوسف گفت : « بلدى بجوييد كه راه را بشناسد » گويد چند كس را پيش وى آوردند ، از آن جمله يكى را برگزيد و همان روز حركت كرد و پسر خويش ، صلت را در يمن جانشين كرد ، پسرش به بدرقهء وى آمد و چون مىخواست از او جدا شود پرسيد : « آهنگ كجا دارى ؟ » كه يكصد تازيانه به او زد