محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4233

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفتم در صورتى كه مىبايد پياده بيايم . » گويد : خالد رقت آورد و چشمانش اشكآلود شد و گفت : « سوى كارت باز گرد . » گفت : « مىخواهم چيزى را با امير بگويم كه محرمانه است . » گفت : « چيزى از داود محرمانه نيست » گفت : « چيزى است كه مربوط به خود من است » گويد : داود خشمگين شد و برون رفت ، آنگاه طارق خبر را با خالد بگفت . گفت : « چه بايد كرد ؟ » گفت : « بايد برنشينى و پيش امير مؤمنان روى و اگر خبرى از جانب تو شنيده از او عذر بخواهى » گفت : « مرد بدى خواهم بود اگر بى اجازه اش پيش او روم » گفت : « يك كار ديگر . » گفت : « چه كارى ؟ » گفت : « در قلمرو خويش مىروى ، من زودتر از تو به شام مىروم و براى تو از او اجازه مىگيرم و تو هنوز به انتهاى قلمرو خويش نرسيده اى كه اجازهء وى به تو مىرسد . » گفت : « اين را هم نمىكنم » گفت : « من مىروم و همه كسريهايى را كه در اين سالها بوده براى امير مؤمنان تعهد مىكنم و با فرمانت جلو تو مىرسم » گفت : « مقدار كسريها چيست ؟ » گفت : « صد هزار هزار » گفت : « اين را از كجا بگيرم ، به خدا ده هزار درم نيز نمىتوانم يافت » گفت : « من و سعيد بن راشد چهل هزار هزار درم عهده مىكنيم زينبى و ابان