محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4230

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « واى تو ، پسرم را نديده بگير بسا اوقات كه يكدرم مىخواسته و به دست نمىآورده » راوى گويد : وقتى چيزهاى ناخوشايندى كه از خالد به هشام مىرسيد بسيار شد مصمم شد كه او را معزول كند و چون به اين كار مصمم شد ، تصميم خويش را نهان داشت . سخن از عمل هشام در بارهء عزل خالد ، وقتى كه به كار عزل وى مصمم شد عبيد بن جناد به نقل از پدرش و يكى از دبيران گويد : هشام كار عزل خالد را نهان داشت و به خط خويش به يوسف عامل يمن نوشت كه با سى كس از ياران خويش بيايد ، يوسف حركت كرد و چون به كوفه رسيد نزديك آنجا به مراقبت ماند . گويد : و اين بوقتى بود كه طارق كه در كار خراج جانشين خالد بود پسر خويش را ختنه كرده بود كه هزار اسب و هزار خادم و هزار خادمه ، بجز اموال و جامه ها و چيزهاى ديگر به دو هديه دادند . گويد : مراقب بر يوسف و ياران وى گذشت . يوسف به نماز بود و بوى خوش از جامه هاى وى بر مىخاست گفت : « شما چه كسانيد ؟ » گفتند : « مسافرانيم » گفت : « قصد كجا داريد ؟ » گفتند : « به جايى مىرويم » گويد : پيش طارق و ياران وى رفتند و گفتند : « جمعى را ديديم كه از آنها بدگمانيم ، راى درست اين است كه آنها را بكشيم تا اگر از خوارج باشند