محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4231
تاريخ الطبرى ( فارسي )
از آنها آسوده شويم و اگر قصد شما دارند ، اين را بدانيد و در بارهء آنها آمادگى گيريد . » گويد : اما طارق و يارانش از كشتن آنها منعشان كردند و چون سحرگاه شد يوسف جا به جا شد و به خانه هاى ثقفيان رفت . مراقب بر آنها گذشت و گفت : « شما چه كسانيد ؟ » گفتند : « مسافرانيم ! » گفت : « قصد كجا داريد ؟ » گفتند : « به جايى مىرويم » گويد : پيش طارق و ياران وى رفتند و گفتند : « اينان به خانه هاى ثقفيان رفتهاند . راى درست اين است كه آنها را بكشيم . » اما منعشان كردند . يوسف به يكى از ثقفيان گفت : « مضريانى را كه اينجا هستند به نزد من فراهم آر » و او چنان كرد . يوسف سحرگاه وارد مسجد شد و به مؤذن گفت كه اقامهء نماز گويد . مؤذن گفت : « تا امام بيايد » اما يوسف با او خشونت كرد كه اقامهء نماز گفت . يوسف پيش ايستاد و سورهء اذا وقعت الواقعه و سأل سائل را خواند . آنگاه كس سوى خالد و طارق و يارانشان فرستاد كه آنها را گرفتند . در آن وقت ديگها مىجوشيد . ربيع بن شاپور وابستهء بنى حريش كه هشام مهر زنى و كشيكبانى را به او داده بود گويد : نامهء خالد پيش هشام آمد كه او را خشمگين كرد . در آن روز جندب وابستهء يوسف بن عمر با نامهء يوسف پيش وى آمد كه آن را بخواند ، سپس به سالم وابستهء عنبسة بن عبد الملك گفت : « از زبان خودت به او جواب بده « اما به خط خودش نامهء كوچكى نوشت سپس به من گفت : « نامهء سالم را پيش من آر » سالم عهده دار