محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4557

تاريخ الطبرى ( فارسي )

لاهز به دو گفت : « از اينت چاره نيست . » گفت : « اگر از اين ، چاره نيست ، وضو مىكنم و پيش وى مىآيم ، اما كس پيش ابو مسلم مىفرستم و اگر راى و فرمان وى چنين باشد با خرسندى پيش وى مىآيم و تا بازگشت فرستاده‌ام مهيا مىشوم . » گويد : نصر بپاخاست و چون برخاست لاهز آيه ان الملاء را تا آخر بخواند . نصر وارد منزل خويش شد و بدانها گفت كه انتظار مىبرد فرستادهء وى از پيش ابو مسلم باز گردد . وقتى شب تاريك شد ، از پشت جايگاه خويش برون شد . پسرش تميم و حكم بن نميله نميرى و حاجبش و زنش نيز با او بودند و به فرار برفتند ، وقتى لاهز و يارانش تأخير او را بديدند و وارد منزلش شدند و متوجه شدند كه فرار كرده است . گويد : وقتى خبر به ابو مسلم رسيد سوى اردوگاه نصر رفت . سلم بن احوز سالار نگهبانان نصر و بخترى دبير وى با دو پسرش و يونس بن عبد ربه و محمد بن - قطن و مجاهد بن يحيى بن حضين و نضر بن ادريس و منصور بن عمرو و عقيل بن معقل ليثى و سيار بن عمر سلمى و كسانى از سران مضر آنجا بودند كه آنها را بند آهنين نهاد و عيسى بن اعين را بر آنها گماشت و بنزد وى محبوس بودند تا وقتى كه دستور داد همگيشان را بكشتند . گويد : نصر با مضريانى كه همراه وى رفته بودند و سه هزار كس بودند در سرخس فرود آمد ابو مسلم و على بن جديع از پى وى رفتند و همه شب در كار تعقيب بودند . صبحگاهان به دهكده اى رسيدند بنام نصرانيه و بدانستند كه نصر مرزبانه زن خويش را آنجا نهاده و خود جان به در برده است و ابو مسلم و على بن جديع سوى مرو بازگشتند . ابو مسلم به كسانى كه پيش نصرشان فرستاده بود ، گفت : « چه چيز او را از شما بدگمان كرد ؟ » گفتند : « ندانيم . »