محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4553

تاريخ الطبرى ( فارسي )

وارد شهر شد آيهء * ( وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلى حِينِ غَفْلَةٍ من أَهْلِها 28 : 15 ) * [ 1 ] را مىخواند . مفضل ضبى گويد : وقتى ابو مسلم وارد شهر مرو شد نصر به ياران خويش گفت : « چنان مىبينم كه كار اين مرد نيرو گرفته و كسان با شتاب سوى او مىروند . من با او متاركه كرده‌ام و منظورش انجام مىشود ، بياييد از اين شهر برويم و او را واگذاريد . » گويد : اما با وى مخالفت كردند . يكيشان گفت : « خوب . » و يكيشان گفت : « نه » . نصر گفت : « اين گفته مرا به ياد خواهيد آورد . » آنگاه به خاصان مضرى خويش گفت : « پيش ابو مسلم رويد و او را ببينيد و نصيب خويش را از وى بگيريد . » گويد : « ابو مسلم ، لاهز بن قريظ را پيش نصر فرستاد كه او را دعوت كند . لاهز گفت : « بزرگان درباره تو راى ميزنند كه بكشندت [ 2 ] . » چندايه پيش از آن را نيز ( كه مربوط به حكايت موسى است . م ) بخواند كه نصر متوجه شد و به غلام خويش گفت : « آب وضو براى من بگذار . » و برخاست . چنان كه گويى آهنگ وضو كردن داشت و وارد بستانى شد و از آنجا درآمد و برنشست و بگريخت . اياس بن طلحه گويد : من با پدرم بودم ، عمويم پيش ابو مسلم رفته بود كه با وى بيعت كند ، تأخير كرد تا نماز پسينگاه بكردم ، روز كوتاه بود . در انتظار وى بوديم و غذا برايش آماده كرده بوديم . با پدرم نشسته بودم كه نصر گذشت ، بر يابويى بود كه در خانه وى يابوى تندروتر از آن سراغ نداشتم ، حاجب نصر و حكم بن - نميلهء نميرى نيز با وى بودند . پدرم گفت : « وى بگريز مىرود كه كس با وى نيست

--> [ 1 ] سورهء 28 آيه 14 [ 2 ] إِنَّ الْمَلأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ 28 : 20 سوره قصص آيهء 19